اصل نمایشگاه به هر کیفیتی مثل سال های قبل برگزار شده و استقبال زیاد جمعیت از این نمایشگاه واقعا جالب بوده است .
همیشه صحنه های کوچکی که در این گستره های بزرگ شکل می گیرد از دیدها پنهان می ماند . من می خواهم از یکی از این صحنه ها بگویم
پیرمردی کتابی را در دست دارد و جایی دور تر از غرفه ها در گوشه ای داد می زد : این کتاب نوشته من است ، با هزار تومن به شما هدیه می کنم و اضا هم می کنم کتاب را برایتان !
و دیگری لنگ لنگان ، با موهای سپید و ساکی مملو از کتاب بین بازدید کنندگان می گردد و کتاب را به طرفشان می گیرد اما نای گفتن جمله ای را ندارد ، و بعد از نگاه بی تفاوت هر یک از آنان به سراغ شخص دیگری می رود !
برچسبها: نمایشگاه کتاب, صحنه ها, کتاب, پیرمرد, امضاء
روز معلم که شد اسامی معلمانم را در ذهنم مرور می کردم که به یاد بیاورم تاثیرگذار ترین معلمم برای من ، معلم کلاس چندم و معلم چه درسی بوده ؟
خوب که ذهنم را زیر رو کردم مطمئن شدم که تاثیر گذار ترین معلمم ، کلاس نداشت اما معلم زندگی بود برای من !
همان که می گفت آدم باش !
همان که اولین بار برایم شعر بابا طاهر می خواند که من حفظ کنم :
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
همان کسی که آخرین سال زندگی اش را صرف کرد تا به من خواندن و نوشتن یاد بدهد ، در حالی که بیماری مهلکش هر روز امیدش را به زندگی از بین می برد ، تمام امید ها و شاعرانگی هایش را به من بخشید !
یادش بخیر که تنها کمتر از شش سالم بود که مرا از پنجره ی مدرسه ای مخروبه داخل فرستاد تا کتاب کهنه و مندرس فارسی اول دبستان را بردارم ! تا به من از روی آن ، خواندن و نوشتن یادم بدهد !
یادش بخیر گلستان سعدی به دستم داد تا برایش بخوانم که مطمئن شود شاگردش خواندن را یادگرفته ، کلیله و دمنه ، بوستان ، دیوان حافظ و ... ارزشمند ترین داراییش بودند که به من می سپرد تا تمرین خواندن کنم !
تنها چند روز قبل از اینکه به کلاس اول ابتدایی بروم ، برای همیشه رفت !
آن روز ها می گفتی بخوان !
می گفتم نمی فهمم یعنی چه ؟
می خندیدی و می گفتی بخوان درست می خوانی ، بعداً که مُردم تو می فهمی !
آن روز ها که من هر لحظه سوال تازه ای می پرسیدم و تو در حالی که از درد به خودت می پیچیدی جوابم را می دادی ، در حالی که آخرین جرعه های مرگ را سر می کشیدی من نمی فهمیدم زندگی و مرگ چیست !
وقتی برایم مرگ را تشریح کردی و گفتی همه یک روز می میرند ، یک شب گریه کردم و لج گرفتم که داداشی ، من نمی خواهم بمیرم و تو میخندیدی به این کودکی ام !
کاش بودی و می گفتم داداشی هنوز آدم نشده ام ، اما آن روز که تو می رفتی فهمیدم مرگ یعنی چه !
بعد از تو معلمی نتوانست برای من تاثیرگذار باشد چون تنها تو بودی که واقعا بدون هیچ مزدی به من درس دادی !
یاد و نامت همیشه برایم زنده است برادرم ، روزت مبارک !
برچسبها: معلم, خواندن, نوشتن, کتاب, فارسی, دبستان, مرگ, زندگی
همینطور قسمتی به وبلاگم اضافه کرده ام تحت عنوان دوستان من که پست های قبلی را با محوریت دوستان خوبم در آن دسته بندی کرده ام .
البته این نکته را نباید جا بگذارم که هر کدام از این دوستان من آدم های بزرگی هستن و چیزهایی که من آموخته ام و می آموزم به برکت وجود چنین دوستان فرهیخته ای است که دارم . حتی بعضی از پست هایی که نوشته ام حاصل تراوش هایی است که بر اثر هم صحبتی با آنها حاصل شده
به قول خواجه حافظ :
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
سعی می کنم از این به بعد هرچند گاه یک بار یکی از این آدم های بزرگ را معرفی کنم
یکی از این آدم ها ، نویسنده ی خوش ذوقی است که اگر بگویم قبل از اینکه راه رفتن را درست یاد بگیرد کتاب خواندن را یاد گرفته ، پر بیراه نگفته ام .
دایره المعارفی در زمینه کتابشناسی ، که آثار بسیاری از نویسندگان بزرگ را خوانده و نویسنده های کوچک را به خوبی می شناسد .
مجلات متعددی داستان های کوتاهش را چاپ می کنند و مقاله هایش را برای غنای محتوایی خود درج کرده اند .
راستی که اوج لذتی که از همراهی با این موجود نصیب من شد ، روزی بود که به اتفاق او در نمایشگاه کتاب قدم زدم . البته کتاب های ارائه شده در نمایشگاه کمتر از آن بود که تمام ظرفیت اطلاعاتش را پیرامون کتاب بتواند از لایه های ذهنش به زبان بیاورد ، بیشتر با اندام بزرگش قدم زد و حرص خورد ، از همان هایی که منم می خوردم .
از صحنه های جالب این همراهی بعضی از خرید هایش بود که کتاب های بعضی از نویسنده های تازه کار را صرفا برای کمک به آنها می خرید در حالی که قبلا چند جلد از همان ها را داشت !
من پیشنهاد می کنم یک بار در گوگل عبارت محمد مساعد را جستجو کنید و داستان هایش را در سایت های مختلف و آرشیو مجلات متعدد بخوانید !
یکی از عبارت های مورد علاقه من که به قول خودش کوتاه ترین داستانش است این است :
یکی «بود» ، یکی «نبود» ، قصه «ما» به سر رسید !
از داستان های چاپ شده در نشریات :
به همین سادگی « ماهنامه همشهری داستان »
آخرين باري كه سيگار را ترك كردم « ماهنامه گلستانه »
کتابی هم از مجموعه داستان های او به زودی در سال 91 چاپ خواهد شد
برچسبها: مساعد, آدم های بزرگ, کتاب, داستان
می بینی تو رو خدا ، تا وقتی امتحان داشتیم ، پشت سر هم سوژه برای فکر کردن ، نوشتن ، شعر و داستان و پست وبلاگ . . .
سیل واژه ها تمام افکار و درس و مشق ما رو داشت می برد !
حالا که امتحان تمام شده ، دریغ از شکل گرفتن نیم خط حرف حساب در ذهن من ، که ارزش نوشتن داشته باشه !
من رسما اعلام می کنم حاضرم هر روز امتحان فیزیک و ریاضی داشته باشم تا انگیزه کافی برای خواندن و نوشتن پیدا کنم ! شما نمی دونید کتاب یک شاعر گمنام که حتی اسمش رو نشنیدید در شب امتحان چقدر می تونه وسوسه انگیز باشه ! حتی یک پی دی اف ! می تونه ساعت ها شما رو مشغول مطالعه کنه ، بدون اینکه حتی ذره ای شما رو به یاد امتحان بندازه !
یادش بخیر امتحانات خرداد ، دبیرستان ، خوابگاه ، شعر های اخوان و عاشقانه های مشیری !
به قول خلیل جوادی ، یاد عقاب خانلری می افتم !
برچسبها: امتحان, واژه, شعر, کتاب, مشیری, اخوان, عقاب خانلری
امروز روز خوبی بود ، از صبح تا عصر مشغول
بازدید از نمایشگاه کتاب بودم که توی محل دائمی نمایشگاه های بین المللی
گیلان برگزار شده بود .
البته زیاد خرید نکردم ، چند کتاب برای هدیه دادن به دوستای خوبم و یکی دو کتاب در مورد کامپیوتر و عمده ترین خریدم کلیات شمس تبریزی بود .
البته عجایبی هم دیدم از جمله کتاب سیر
حکمت در اروپا ، نوشته محمد علی فروغی که در یک جلد چاپ شده بود و از سقراط
تنها به اندازه چهار صفحه داشت !
جوانی رو هم دیدم که توی غرفه پشت باجه فروش تنها کتاب ترانه خودش ، نشسته بود و تصویر اجرای ترانه هاش توی یک لب تاپ پخش می شد و بالای غرفه درشت نوشته بود محل دیدار با ا.ص ، ترانه سُرا و خواننده پاپ !
صدای خانمی هم که با بلند گو پیام های صوتی می داد همه رو کلافه کرده بود که هر دقیقه یک بار همون آقای محترم رو با صدای تو دماغی و کش دار به این شکل تبلیغ می کرد :(کش دار بخونید مثل این؛ آقایـــــــــــــــــه دکتررررر فلانی به بخش . . . )
آخـــــــــــــریننننن خواهش
آااااااادم ! جدید ترییییییین مجموعـــــه ترانه های دکتررررررررررررررر
ا. ص ، ترانــــــــــه سرااااا و خواننده پاپ ! کتابـــــــــــــی که
فقـــــــــــط عاشقان باید بخوانــــــــتند !
همش همون یه کتاب رو داشت دیگه جدید ترین
یعنی چه ؟ بعدش در پیشگاه دیوان های نوابغ ادبی و مشاهیر شعر ایران سعدی ،
حافظ ، فردوسی ، مولانا ، وحشی ، خاقانی ،شهریار ،نیما یوشیج ، شاملو ،
نصرت رحمانی ، کسرایی ، حسین منزوی2 و . . . . که هیچ کس از
بلندگو دیوانشون رو تبلیغ نمی کرد واقعا قبیح بود که کسی پول بده تا از
بلندگو بگن : دکتر ا . ص بزرگترین ترانه سرا . . . اونهم با یک کتاب صد
صفحه ای و متن محاوره ای و با مقدمه آقای بهمنی 3!
از جمله عجایب دیگر دخترک دبستانی بود که
از فوج دخترکان دیگر جدا شده بود و غرفه به غرفه پیش می رفت و از غرفه
انتشارات های دانشگاهی می پرسید : « کتابی در مورد تقوا داری؟ » و
وقتی غرفه دار مات و مبهوت جواب منفی می داد ، غرغرزنان به غرفه بعد می رفت
! مثلا انتشارات صنعتی شریف ، انتشارات دانشگاه تهران ، دیباگران ، و . . .
حضور صدها دانش آموز دبستانی که غرفه دار ها را کلافه کرده بودند از بس پرسیده بودند این چنده ؟ مرا یاد داستان «بایسیکل ران » انداخته بود و ماجرای شرط بندی و معرکه گیر( lز م.مخمل باف)
1-سیر حکمت کتابی قطور است از محمدعلی فروغی که در بعضی از چاپ ها به صورت مجموعه سه جلدی چاپ شده
2- حسین منزوی هم از غزلسرا های خوبه که تو غزل نو صاحب نامه ، منم تازه شناختمش !
3- البته احترام آقای بهمنی سرجای خودش ولی مشهور است که دل کسی را برای نوشتن مقدمه بر کتابش نمی شکند !
برچسبها: نمایشگاه کتاب, کتاب, شعر, ترانه, عجایب





