امشب که درگیر این کندی زمان شده ام . و این موضوع حسابی ذهنم را به خودش درگیر کرده ، بد نیست همین موضوع را در داستان مورد توجه قرار بدهیم .
در داستان یک زمان واقعی داریم و یک زمان ذهن ، زمان ذهن ممکن است گاهی طولانی تر و گاهی کوتاه تر از زمان واقعی باشد .
برای مثال ، امشب من که منتظر گذر زمان هستم ، زمان اگر چه مثل همیشه هر ساعتش شصت دقیقه و هر دقیقه شصت ثانیه است و دقیقا شبیه شب قبل در حال گذشتن است اما برای من این شب طولانی است و ساعت به کندی حرکت می کند .
با توجه به این موضوع گاهی داستانی طولانی در یک روز اتفاق می افتد و گاهی داستانی کوتاه در بستر زمانی طولانی !
اولیس ، اثر بزرگ جیمزجویس را در نظر بگیرید ؛ از یک صبح تا غروب خاطرات ذهن معلول شخصیت داستان درباره خواهرش کدی در مرور می کند و آنقدر زیبا در زمان شناور می شود که نمی شود زمان را در این رمان به درستی با زمان واقعی سنجید !
این شیوه به کار گیری زمان در داستان در شیوه های داستان نویسی سیال ذهن بیشتر به کار می رود !
برچسبها: زمان, جویس, زمان ذهن, داستان, داستان نویسی سیال ذهن

و گاهی ساعتی را به کاغذ سفید زیر دستم نگاه می کنم و دنبال بهانه ای می گردم برای نوشتن ، چیزی که قابل گفتن باشد !
باید سعی کنم در زمان مناسب در مکان مناسب باشم ! اخیرا دفترچه ای را همه جا به همراه می برم که هرجا چیزی به نظرم رسید که ارزش نوشتن دارد را بنویسم !
گاهی سوال هایی که وقت یا منابع کافی برای جوابشان را بدم دست ندارم را در آن می نویسم و بعد موقع مرور یادداشت های روز به دنبال جوابشان می گردم !
گاهی طرح آنی یک داستان که به ذهن خطور می کند . . . یک بیت که شاید در آینده نزدیک مقدمه ی یک غزل باشد . . . یک لطیفه . . .یه نوشته پشت خودرویی که عبور می کند .
خلاصه هر چیزی که ارزش به یادآوردن دباره داشته باشد !
داشتن یک دفترچه یادداشت کمک بزرگی به یادآوری نکات مهم روزانه می کند به خصوص برای آنها که قصد دارند بنویسند !
برچسبها: دفترچه یادداشت, نوشتن, کاغذ, موضوع, داستان, نکات مهم
همینطور قسمتی به وبلاگم اضافه کرده ام تحت عنوان دوستان من که پست های قبلی را با محوریت دوستان خوبم در آن دسته بندی کرده ام .
البته این نکته را نباید جا بگذارم که هر کدام از این دوستان من آدم های بزرگی هستن و چیزهایی که من آموخته ام و می آموزم به برکت وجود چنین دوستان فرهیخته ای است که دارم . حتی بعضی از پست هایی که نوشته ام حاصل تراوش هایی است که بر اثر هم صحبتی با آنها حاصل شده
به قول خواجه حافظ :
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
سعی می کنم از این به بعد هرچند گاه یک بار یکی از این آدم های بزرگ را معرفی کنم
یکی از این آدم ها ، نویسنده ی خوش ذوقی است که اگر بگویم قبل از اینکه راه رفتن را درست یاد بگیرد کتاب خواندن را یاد گرفته ، پر بیراه نگفته ام .
دایره المعارفی در زمینه کتابشناسی ، که آثار بسیاری از نویسندگان بزرگ را خوانده و نویسنده های کوچک را به خوبی می شناسد .
مجلات متعددی داستان های کوتاهش را چاپ می کنند و مقاله هایش را برای غنای محتوایی خود درج کرده اند .
راستی که اوج لذتی که از همراهی با این موجود نصیب من شد ، روزی بود که به اتفاق او در نمایشگاه کتاب قدم زدم . البته کتاب های ارائه شده در نمایشگاه کمتر از آن بود که تمام ظرفیت اطلاعاتش را پیرامون کتاب بتواند از لایه های ذهنش به زبان بیاورد ، بیشتر با اندام بزرگش قدم زد و حرص خورد ، از همان هایی که منم می خوردم .
از صحنه های جالب این همراهی بعضی از خرید هایش بود که کتاب های بعضی از نویسنده های تازه کار را صرفا برای کمک به آنها می خرید در حالی که قبلا چند جلد از همان ها را داشت !
من پیشنهاد می کنم یک بار در گوگل عبارت محمد مساعد را جستجو کنید و داستان هایش را در سایت های مختلف و آرشیو مجلات متعدد بخوانید !
یکی از عبارت های مورد علاقه من که به قول خودش کوتاه ترین داستانش است این است :
یکی «بود» ، یکی «نبود» ، قصه «ما» به سر رسید !
از داستان های چاپ شده در نشریات :
به همین سادگی « ماهنامه همشهری داستان »
آخرين باري كه سيگار را ترك كردم « ماهنامه گلستانه »
کتابی هم از مجموعه داستان های او به زودی در سال 91 چاپ خواهد شد
برچسبها: مساعد, آدم های بزرگ, کتاب, داستان





