تبليغاتX
نوشته - فلسفه
نوشته
یادداشتهای یک فیلسوف جوان
برای اینکه حرف خاصی بزنیم  لازم نیست حرف خاصی بزنیم  ، همین که حرفی بزنیم که خاص خودمان باشد ، کافیست . دیگران هستند که خواهند گفت چه حرف خاصی زده اید !

پنج روزی هست که کوتاه نوشته های هرشبه را خط خطی می کنم به امید این که فردا چیزی بنویسم که از نوشته های شب قبل بهتر باشد .

آب برکه هیچ وقت با خودش سیب نمی آورد اما ، رودخانه ای که جاری باشد شاید از میان باغ سیبی عبور کند و یک روز در پایین دست سیب سرخی از آب بگیریم ، پس کافی است جاری باشیم و امید وار !


برچسب‌ها: حرف, خاص, حرف خاص, نوشتن, سیب, رود, برکه

ارسال در تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 توسط مجید صادقی

این سایت تخصصی فلسفه ، به نظرم مرجع خوبی برای علاقه مندان به فلسفه می تونه باشه . اگرچه توی فهرست پیوند ها این سایت رو دارم اما ترجیحا پستی رو به معرفی این سایت اختصاص دادم 

این سایت با بخش های مختلف اعم از : 

حکمت شرق

فلسفه یونان و روم 

فلسفه در قرون وسطا

فلسفه عقل گرا

فلسفه تجربی 

فلسفه تحلیلی 

ایدئالیسم

و فلسفه معاصر

فلسفه سیاسی

فلسفه علم

زیبایی شناسی

و معرفی کتاب

این سایت به خبرگزاری فلسفه ، ماهنامه فلسفه و وبلاگ احیاگران فلسفه نو  هم راه دارد که کلا برای من خیلی جالب و دوست داشتنی هستند ! 



ارسال در تاريخ جمعه 13 آبان1390 توسط مجید صادقی

برداشت ذهن و اندیشه حاصل از هر تجربه جدید و پدیده جدید ، واکنشی خاص است که در باز آفرینی آن اندیشه و واکنش ، برداشت قبلی و تجربه های قبلی در واکنش بعدی تاثیر می گذارد و هرگز با همان اصالت اولیه احیا نمی شود . (1)

زمان حال ، زمان منحصر به فردی است که حتی اندیشه ای که در این لحظه در ذهن ما جریان دارد ، قابل بازآفرینی نیست !

ریشه این تفکر هم بر می گردد به نظریات ، زیگموند فروید که معتقد بود : «گذشته همواره در یکی از سطوح ذهن ما حاضر است و دائما بر واکنش های فعلی ما تاثیر می گذارد ، ما انسان ها چیزی به جز خاطراتمان نیستیم و زمان حال ما حاصل جمع گذشته ما است !» (2)

یک نویسنده آمریکایی هر وقت که نکته ای به ذهنش خطور می کرد روی دفترچه ای می نوشت  تا آن را فراموش نکند و با همان کیفیت اولیه فکرش را حفظ کند از طرفی اگر دفترچه را همراه خودش حمل می کرد بی شک جایی جا می ماند یا گم می شد به این ترتیب تمام فضای خانه اش مملو از دفترچه هایی بود که هر کدام مخصوص همان اتاق بودند ! (3)

---------------------------------------------------------------

(1) : برداشت آزاد از کتاب : داستان نویسی جریان سیال ذهن نوشته حسین بیات

(2) : حسین بیات ، داستان نویسی جریان سیال ذهن ، بهار 87، ص25

(3) : پرنده به پرنده ، آن لاموت



ارسال در تاريخ سه شنبه 5 مهر1390 توسط مجید صادقی

دلم نیامد درمورد عشق از دیدگاه ملاصدرا حرف نزنم ، برخلاف خیلی از هم عصر ها یا پیشیتیان ملاصدرا ، که هر وقت حرف از عشق دو انسان به هم مطرح می شد می گفتند «چنین عشقی کار مردمان هرزه و بی کاره است » ! ملاصدرا نگاهی ظریف و زیبا تری دارد !

او عقیده داشت از آنجایی که هر انسانی با نفسی سالم ، به زیبایی ها علاقمند است و زیبایی شناسی را امری فطری دانسته که پیر و جوان و کودک و بالغ نمی شناسد و چون منشاء عشق - حتی هیمن عشق نفسانی - بر اثر مشاهده زیبای ها است - زیبایی ظاهر یا زیبایی صفات - پس عشق موهبتی الهی است که خداوند در نهاد انسان قرار داده و اگر این زیبایی نبود تفاوتی میان عشق انسان و شهوت حیوانی وجود نداشت .

اگرچه بعضی ها درکشان از عشق بیش از شهوت حیوانی نیست

ملاصدرا گفته است « بعید نیست اختلاف اولیه در ستایش و نکوهش عشق ، از این بابت باشد که عشق عفیف نفسانی که منشاء آن لطافت نفس ، حسن تناسب اعضا ، اعتدال مزاج  و حسن اشکال و ترکیب است با شهوت حیوانی که از قوای شهوانی منشاء می گیرد اشتباه گرفته شده باشد »

او نیزمثل بسیاری از اهل سیر و سلوک عرفانی مریدان و شاگردانش را به عشق ترغیب و تشویق می کند و می گوید :« عشق ، توام با عفت ، بهترین وسیله برای لطافت نفس و تنویر قلب است »

او مبدا عشق نفسانی را از همانندی نفس ، عاشق و معشوق می داند یا به گفته خودمانی تر تفاهم ، البته تفاهم در صفات ، این صفات و شباهت نفس است که آدم ها را به هم نزدیک می کند

در جای دیگری از ملاصدرا نقل شده که : « آنهایی که گفته اند این عشق کار آدم های هرزه و بیکاره است ، خود از امور پنهانی و لطیف این عالم (عالم عشق ) بویی نبرده اند » 

و در جای دیگر :« عشق نفسانی اگر مبدا آن شهوت حیوانی نباشد ، بلکه زیبای ترکیب ، حسن اخلاق و ناز و دلبری باشد ، از جمله فضیلتها محسوب می شود »

فارابی ، شماره دوم و سوم ، دوره ششم



ارسال در تاريخ دوشنبه 28 شهریور1390 توسط مجید صادقی
اگر دنبال فیلسوف در شرق بگردیم به عده کمی بر می خوریم که درمیانشان  مرد میانسالی با لباس های رایج دوره ی صفوی با متانت و در سکوت نشسته است!

صدر المتالهین ، ملاصدرای شیرازی به نظر من از آدم های شجاع و روشنفکر زمان خودش بود . تا قبل از آن تمامی فلاسفه مسلمان معتقد به وجود حرکت در مقولات نه گانه عرض بودند و حرکت را در جوهر محال می‌دانستند. اما صدرا معتقد به حرکت در جوهر نیز بود و موفق شد چهار جریان فکری یعنی کلام ، عرفان ، فلسفه افلاطون و فلسفه ارسطو را در یک نقطه گرد آورد و نظام فلسفی جدید و مستقلی به وجود آورد.

(بحث فلسفه) درمورد حرکت جوهری ملاصدرا: صدرا و پیروان او معتقدند که جهان یکپارچه حرکت است و ثبات وجود ندارد. در جهان یک کل وجود دارد و آن جریان علت و معلول است. یک شئ شئ نیست، جریان است. این تضاد است که از حرکت ناشی شده و نه حرکت از تضاد. پس تضاد نمی‌تواند علت حرکت باشد. زیرا جوانه زدن یک ضد درون ضد دیگر، خود نوعی حرکت است و بنابراین قانون حرکت شامل او نیز می‌شود. تضاد معلول حرکت است و به نوبه خود علت حرکت هاست، اما فقط به عنوان محرک. به همین دلیل، باید به جستجوی محرک برخاست و این محرک همان خداوند است.



ارسال در تاريخ سه شنبه 22 شهریور1390 توسط مجید صادقی

يك روز نمايشنامه اي با مضمون فكاهي و طنز در آتن در اجرا بود كه يكي ازمحور هاي نمايش استهزا و تمسخر سقراط بود !

سقراط از نظر شكل ظاهر مردي بي مو با ريش بلند و دماغي كوفته بود . در يكي از صحنه ها وقتي نوبت به تمسخر سقراط رسيد عده اي به عقب برگشتند تا چهره سقراط را ببينند .

سقراط از جايش برخواست و ايستادتا بتوانند او را راحت ببيند و تشخيص بدهد  و تا پايان ، نمايش را ايستاده تماشا كرد تا هركس كه ميخواهد حس كنجكاوي خود را ارضا كند !

از كتاب سقراط : نوشته ژان برن

+ سقراط بي شك شوخ ترين و دوست داشتني ترين فيلسوف تاريخ بوده !



ارسال در تاريخ سه شنبه 1 شهریور1390 توسط مجید صادقی
برای شما که راهنمایی خواستید . . .
به قول حافظ :
                در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود
                             از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
قبل از هرچیز باید به یاد داشته باشیم که فلسفه شیوه و نگرشی است که بر اساس استدلال شکل گرفته باشد . پس  هرچیزی فلسفه نیست .

رشته تخصصی من فلسفه نیست ، مثل خیلی های دیگر فقط به فلسفه علاقه دارم  ، من دنبال رسیدن به جای خاصی نیستم ، صرفا علاقه  خودم را دنبال می کنم و روی همین اساس ، بعد از آشنایی با اصل و چیستی فلسفه به سراغ آشنایی با فلاسفه از ارسطو تا فلاسفه جدید رفته ام و بر هرکدام از آنها که می رسم سعی می کنم پیرامون شخصیت ، افکار و فلسفه ی آنها مطالعه و بررسی کنم و در همین گیر و دار درست فکر کردن و استدلال کردن را یاد بگیرم.

مطالعه هر کدام از فلاسفه مثل رفتن به یک سفر پرماجراست که درس های زیادی به آدم می دهد . سوالات زیادی را در ذهن شکل می دهد و به سوالات زیادی پاسخ می دهد .

گاهی در موضوعی چنان شما را دچار شک و تردید می کند که ممکن است برای مدتی روند عادی زندگی را برایتان دگرگون کند . اما باید به یادداشته باشید که موقع مطالعه یک مبحث فلسفی شما در یک سفر پرماجرا به سرمی برید و هرچقدر هم این سفر جذاب باشد باید برگردید به خانه خودتان و اگر دوست داشتید با مشاهده ها و آموخته هایی که در سفرتان به دست آورده اید ، خانه خودتان را زیبا تر کنید ، بزرگتر کنید یا تغییر اساسی بدهید ، مثلا محکم تر کنید یا ترکیبش را عوض کنید !

اما یادتان باشد که نباید بر اثر رفتن به سفر پرماجرای قلسفه تبدیل به آدمی خانه به دوش و کولی شوید که هر روز در حیاط خانه یکی از فلاسفه چادر می زند !

پیشنهاد من برای کسانی که قصد دارند فلسفه را دنبال کنند این است که قبل از هر چیز با منطق آشنا باشند تا درک صحیح فلسفه گیر نکنند و بعد از آن سراغ کتاب هایی بروند که متن ساده و غیرپیچیده تری دارند !

سیر تفکر فلسفی در میان فلاسفه از سوفسطائیان تا ارسطو و از ارسطو تا شکل گیری انقلاب های صنعتی و قرون وسطا و  از قرون وسطا تا معاصر را حتما دنبال کنید .

خیلی از اساتید فلسفه مطالعه تاریخ فلسفه (سیر تفکر فلسفی ) را با فلسفه یکی دانسته اند ، یعنی برای ورود به دنیای فلسفه خیلی ابزار خوبی است . 

مثلا آشنایی با هابز کلید آشنایی با فلسفه سیاسی است ، یا سقراط که شک ندارم شیفته اش می شوید (این جمله را برای آنهایی که بیشتر همدیگر را می شناسیم می نویسم :سقراط یک مربی بود )

مطالعه سیر تفکر یا همان تاریخ فلسفه باعث می شود شیرینی فلسفه زیر دندانتان بماند و بعد حتما در گیر و دار مطالعه تاریخ فلسفه که چکیده ای ازنظریات هر فیلسوف هم در آن اشاره می شود به نظرات یکی یا چند نفرشان علاقمند می شوید و عمیق تر خواهید خواند و تفکر بیشتری را صرف درک معانی نظرات آنها خواهید کرد و بعد از آن است که خانه فکرتان شروع به تغییراتی می کند . یادتان باشد در خانه دیگران چادر نزنید و هرجا رفتید به خانه خودتان برگردید و هر تغییری را که ضرورتش را درک کردید در خانه خودتان ایجاد کنید .

فلسفه را بهانه ای برای شنا کردن بر خلاف آب قرار ندهید و بر گفته های هیچ یک از فلاسفه پافشاری نکنید چون همه اشتباه می کنند و الا این همه فیلسوف با آرا و نظرات مختلف احمقانه است که همه بیایند و یک چیز بگویند پس اشتباهاتی در گفته های گذشتگان بوده که دیگران آنها را اصلاح کرده اند و یا خودشان از همان اشتباه به اشتباه بزرگتری رسیده اند ! 

البته اگر کسی نظر ، پیشنهاد یا انتقادی به توصیه های من دارد ، خوشحال می شوم اشتباهم را اصلاح کنم !



ارسال در تاريخ شنبه 22 مرداد1390 توسط مجید صادقی
تا وقتی که زنده ام ، تنها می می مانم ، زیرا چیزی که بتواند مرا تسلی بدهد در این جهان وجود ندارد این چیز ها نه باعث امیدواری من است نه اینکه آرامش خیالی برای من فراهم می سازد

ژان ژاک رسو

کتاب پیامبر کفرگوی که درباره فردریک نیچه بود با این مقدمه  شروع شده بود که می گفت : فیلسوفها تنها ترین آدم های دنیا هستند ، دائماً به مسائلی فکر می کنند که مسئله مردم نیست . به مسائلی که ابدی و ازلی است . زندگی خودشان را دارند ...

جمله ای که در اول متن نوشته ام از ژان ژاک رسو ، مرا به یاد این مقدم انداخت . ژان ژاک رسو یکی از فلاسفه غرب بود که نقشش را در عصر روشنفکران غرب و شکل گیری انقلاب فرانسه نمی توان نادیده گرفت

این جمله از کتاب تفکرات تنهایی از ژان ژاک رسو بود که برای من خیلی جالب بود



ارسال در تاريخ دوشنبه 27 تیر1390 توسط مجید صادقی
بیا کمی زیر سایه این درخت ممنوعه بنشینیم !

نترس ، آب از سر ما گذشته ، آنچه نباید می شد شده ، پدر همه سیب ها را چیده !

آدمی زاد بزرگترین میراثی که از پدرش به ارث برد ، گناه بود . برای اینکه اشتباهمان نگیرند ، برای اینکه ثابت کنیم پدرما کیست ، باید گاهی گناه کنیم !

اصلا این گناه در حکم سجل بنی آدم است !

بیا ، بیا زیر این سایه بنشینیم و برای رحمت خئا نقشه بکشیم !

نترس ، آب از سر ما گذشته ، ما هرسه رانده شده ایم ، اما حساب ما جداست !

بیا بنشینیم و به ریش شیطان بخندیم ، چاره ی درد هبوط چند قطره اشک بود که او نریخت !

بیا داستان را از سر بگیریم :

بابا گندم داد

بابا نان داد

بابا آب داد

بابا آخرین درخت ممنوعه را برید ! اصلا بهشت با درخت ممنوعه چه معنی می داد ؟

بیا که پدر همه ی سیب ها را از درخت ممنوعه چیده ، دیگر خطری درکار نیست ! پدر راه را برای عصیان ما هموار کرده !

حالا سیب ها اینجا روی زمین است ! بیا !



ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 تیر1390 توسط مجید صادقی

امروز سالروز درگذشت استاد شهید ، دکتر علی شریعتی مزینانی است . یاد و نامش گرامی .

توصیه می کنم این نوشته را از دست ندهید حتی اگر مخالف او هستید چرا که خداوند هم در قرآن فرموده است : 

الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْباب‏(زمر آیه 8)

همان كسانى كه سخنان را مى‏شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى‏كنند آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند

برای ادای دینی که احساس می کنم بر گردن دارم ، بخاطر نوشته های روشنگرانه او ، که جهانبینی مرا گسترش داد ، این ها را به پاسداشت مقام استادیش می نویسم . تا لکه های سیاهی را که دوستان جاهل یا دشمنان معاند بر نام نیک این معلم زدند را پاک کنم .

اغلب بین شریعتی و روحانیت را شکرآب می پندارند و  ریشه اختلاف شریعتی با روحنیت از این عقیده شریعتی است که گفته بود :

« من، روحانیت را با علمای اسلامی یکی نمی‌گیرم، بلکه متضاد می‌بینم. در اسلام، ما دستگاهی، طبقه‌ای یا تیپی به نام روحانیت نداریم. این اصطلاح خیلی تازه‌است و مصداق آن هم نوظهور. در اسلام ما عالم داریم در برابر غیر عالم نه روحانی در برابر جسمانی...آقا روحانی است. یعنی مصرفش چیست؟ متفکر اسلامی است؟ نه. عالم اسلامی است؟ نه. سخنران اسلامی است؟ نه. نویسنده یا مترجم اسلامی است؟ نه. پس چیست؟ ایشان یکپارچه نور است، مقدس است. شخصیت دینی است. آبروی دین است»

از امام صادق (ع) می فرماید :دو دسته کمر من را شکستند عالم بی بند و بار و جاهل مقدس مآب

و شریعتی را جاهلان مقدس مآب سنگ زدند . 

نظر رهبر درباره شریعتی

مقام معظم رهبری در مصاحبه ای با روزنامه جمهوری اسلامی ، به عنوان یکی از دوستان و کسانی که با او ارتباط داشته ، تعبیر قشنگی دارد که می گوید : علاوه بر دشمنان از هوادارانش نیز بسیار لطمه خورد چرا که آنها با غلو درباره شخصیت و عقاید شریعتی از نام و آبروی او استفاده ابزاری کردند از جمله این افراد ، گروهی به نام فرقان ها بود که مسئولیت برخی ترور ها را به عهده گرفت . اینها با اعلام اینکه پیرو شریعتی هستند نقش بزرگی در تخریب چهره ی این متفکر بزرگ ایفا کردند .

برخی اتهام های از قبل همکاری با سواک را ردخصوص شریعتی مطرح نموده اند و یا نظرات شهید مطهری را دلیل انکار شریعتی دانسته اند که وی در نامه ای در سال 56 به امام خمینی(ره) نوشته بود :

کوچک‌ترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است. او همکاری روحانیت با دستگاه‌های ظلم و جور علیه توده مردم را به صورت یک اصل کلی اجتماعی درآورد و مدعی شد که ملک و مالک و ملا و به تعبیر دیگر تیغ و طلا و تسبیح همیشه در کنار هم بوده و یک مقصد داشته‌اند

مقام معظم رهبری در دفاع از مظلومیت شریعتی ،در حاشیه کتاب «جریانها و سازمانهای سیاسی ایران » از رسول جعفریان ، نوشتند :

« به نظر من و با شناختی که از دکتر داشتم ، وی تلاش کرد تا از وجود نقاط مشترک خود با دستگاه ، مانند ضدیت با مارکسیسم و انتقاد از روحانیت استفاده کند و ساواک را درباره خود به طمع بیندازد و درواقع آنها را فریب دهد و موفق شد »

ایشان همچنین در باره اظهار نظر شهید مطهری که در بالا به آن اشاره شد  ، گفته است :

« نظرات مرحوم شهید مطهری در باره شریعتی - چه در آغاز آشناییشان که تا دو سال از وی به نحو شگفت آوری ستایش می کرد و چه در سالهای بعد که از او به نحو شگفت آوری مذمت می فرمود - غالبا مبالغه آمیز ... بود .و در همین مطالبی که ایشان به امام مرقوم داشته ، نشانه های بزرگ نمایی آشکار است .برخی دیگر از دوستان ما از جمله مرحوم شهید بهشتی نیز همین نظر را درباره اظهارات شهید مطهری داشتد.»

نظر شهید مصطفی چمران در مورد شریعتی 


اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد.."



ارسال در تاريخ یکشنبه 29 خرداد1390 توسط مجید صادقی
یک عمر را با هم می گذرانیم بی آنکه بدانیم بین ما چقدر فاصله است . بی آنکه بدانیم دیواری نامرئی از زمین تا انتهای آسمانها کشیده شده که ما را تا ابد از هم جدا نگه می دارد !

از کسی که فکر می کنید شما را به خوبی می شناسد بخواهید در حضورتان ، فقط پنج دقیقه درباره شما حرف بزند !

در همین پنج دقیقه است که می فهمی چقدر با تو غریبه است !

البته نباید بخاطر این موضوع افسرده و غمگین باشی چون آدم ها موجودات تنهایی هستند که با هم زندگی می کنند !



ارسال در تاريخ سه شنبه 24 خرداد1390 توسط مجید صادقی

روز ها پی در پی می آیند و ما را به سمت تصویر مجهول آینده می کشانند و یک بار به خود می آییم که رویا ها بی آنکه تحقق پیدا کنند فراموشش شده اند .

داشتن یک رویای جدید آسان تر است تا زنده کردن یک رویای فراموش شده !

لبریز از شوق رسیدنیم و وقتی می رسیم که دیگر دیر شده !

و انتقامی که رویا هایمان از ما می گیرند چقدر سنگین است . وقتی در گذر از یک رویا ، خودمان ، دوستانمان و اطرافيانمان را همراه رويا هاي فراموش شده فراموش مي كنيم !



ارسال در تاريخ دوشنبه 23 خرداد1390 توسط مجید صادقی
یک تفکر عمده ، فلاسفه رو به دو دسته کلی تقسیم می کنه که عبارتند از گروهی که برای بشر و خواسته های درونی او چیزی به نام فطرت قائل هستند و عقیده دارند برای انسان بدیهیاتی وجود دارد که نیاز به اثبات ندارد و اینها سرچشمه ای دارد به نام فطرت .

این دسته از فلاسفه که یکی از آنها رنه دکارت است ، می گویند  هرچقدر هم از ابتدای طفولیت سعی کنیم آدمیزاد را وارونه تربیت کنیم ، باز این زبان نفهم از زیبایی ها خوشش می آید و از چیزهای زشت بدش خواهد آمد .

دسته دوم ، فلاسفه تجربه باورند و عقیده دارند انسان همه چیز را بر اساس تجربه درک می کند و درک انسان هیچگاه فراتر از تجربه اش نخواهد بود .

این دسته دوم که یکی از آنها اگر اشتباه نکنم جان لاک است ، به این باورند که اگر آدمیزادی را از بچگی از گل بترسانی ، وقتی بزرگ شد از هرچه گل متنفر خواهدشد و یا نظیر این

و به این ترتیب برای چیزی به نام فطرت محلی از اعراب نمی شناسند . و مفهوم اخلاق را یک چیز فطری نمی دانند و عقیده دارند احترام به حقوق دیگران اصلا چیزی نیست که فطرت انسان پذیرای آن باشد . بلکه اخلاق قانونی است که بشر در قرار دادی نانوشته با هم امضا کرده اند تا به این ترتیب آزادی ها فردی اشخاص حفظ شود . فقط همین! یعنی می شود انسانی را طوری تربیت کرد که بجای سلام هر کس را که دید ، با پشت دست بزند توی دهنش و اصلا هم دچار درد وجدان نشود !

بر خلاف دسته اول که عقیده داشتند اگر انسان کار ضد اخلاقی را مرتکب شود حتی اگر آن کار عرف باشد در جامعه ، باز یکجای فطرتش ریپ می زند ! و وجدانش به پرت پرت می افتد !

از نظر من هردوگروه ادله ها و شواهدی را ارائه می کنند که با واقعیت نزدیک است !

البته نباید فراموش کرد که فلسفه با سیاست فرق دارد اینطور نبوده و نیست که فیلسوف شب بخوابد و صبح نظریه ای را اعلام کند . بلکه هر یک از نظریات فلاسفه حاصل سالها تفکر و رد و قبول پاسخ هاست که فیلسوف یا به خود یا به اجتماع داده است !

البته هر جماعتی تو زرد دارند . بین خودمان بماند در بین فلاسفه تعداد فیلسوف نما هم هست که در اصل سیاست مدار بودند و بعد خودشان را فیلسوف جا زدند !



ارسال در تاريخ شنبه 31 اردیبهشت1390 توسط مجید صادقی

خیلی وقت ها فکر فرار به سر آدم می زند ! فرار از خود و فرار از آنچه هست خود . فرار از آنچه که جریان دارد و آرزوی ماست که ای کاش خوابی باشد که از آن بیدار شویم

خیلی از روز ها را بی شک به امید یافتن کلید درب های بسته ای که پشت آن مانده ایم سپری کرده ایم . درست مثل  پیچکی که آرام آرام به شاخه ای می پیچد و بالا می رود یا به تنه ی درختی تکیه می کند ، زندگی به پرو پای ما می پیچد .

آنقدر می پیچد تا تمام وجودمان را می گیرد . آنقدر می پیچد تا ما را در چیزی به نام خودمان اسیر می کنیم . همه ی ما اسیر خودی هستیم که زندگی از ما ساخته و آرزوی بودن در خودی را داریم که خودمان هستیم ! شاید کسی بگوید این جمله را کسی به جز خودت نمی فهمد و بلکه خودت هم نفهمی ! 

این خاصیت زندان است که زندانی آن به زبانی حرف بزند که مخصوص خلوتش باشد . یک روز وقتی شما هم حلقه ی اسارت در خودتان را احساس کردید ، چیزهایی خواهید گفت که فقط خودتان خواهید شنید و خواهید فهمید !



ارسال در تاريخ جمعه 2 اردیبهشت1390 توسط مجید صادقی

اگر به توانایی های خودمان دقت کنیم می توانیم بفهمیم که در واقع ناتوانیم .

چشم های ما از میان طیف گسترده نور های مختلف تنها یک بسامد نوری را می بیند که به آن می گوییم نور مرئی و گوش های ما در میان بسامد های مختلف صوتی تنها قادر به دریافت مقدار محدودی است .

در یک برنامه راز بقا بود که می گفت اگر گوش انسان قادر به شنیدن صدای مورچه ها بود از صدای آنها کلافه می شد .

حالا این چیزی است که اندازه گیری ها در رابطه با مسائل فیزیکی صدا و نور تشخیص داده . "توماس هابز" -فیلسوف اواخر قرن ۱۵ میلادی - عقیده داشت چیزی به نام ذهن وجود ندارد و آنچه به ذهن نسبت داده می شود تحولاتی است که در مغز (عضو فیزیکی ) اتفاق می افتد .

اگر حق با آقای هابز باشد ،فكر كنيد كه به كمك قوانين فيزيكي بتوانند ميزان اين تحولات را اندازه گيري كنند  و تعيين كنند كه مغز انسان تنها قادر است درصد كمي از چنين تحولاتي را دارا باشد !

رنه دكارت مي گفت بجز افكار ما هيچ چيز مطلقا در يد قدرت ما نيست و اينطور كه هابز از ذهن و انديشه گفته، آدم فكر مي كند كه حتي به قدرت انديشه نيز اطميناني نيست .

انساني كه از گستره دنيا فقط به اندازه كمي مي بيند و كمي مي شنود و كمي مي فهمد چطور مي تواند به حقيقت برسد ؟

من از اين مقدمه طولاني به دو چيز قصد دارم برسم :

  •  هركس دنيا را به اندازه درك خود مي بيند و ادراكاتش را با ادراك ديگران مقايسه مي كند و از اين نظر همه چيز نسبي است و هركس به نسبت شرايط ، درك و زاويه اي كه در آن قرار گرفته مسائلش را سعي مي كند كه حل كند . به همين دليل در دنياي واقعيت ها ، همه چيز نسبي است و هيچ چيز مطلق وجود ندارد .

به قول توماس هابز  : خير و شر چيزي نيستند مگر نام هايي كه بر اشتياق ها و بيزاري هاي ما دلالت مي كند . مطابق با مزاج هاي متفاوت و ديدگاه هاي مختلف آدميان ، فرق مي كنند .

  • دومين چيزي كه من از اين مقدمه مي توانم به آن برسم مفهومي به نام توكل است . اگر انسان به اين حد از ناتواني خود بينديشد مي فهمد كه چقدر احتياج به تكيه گاهي به نام خدا دارد . انسان به راستي ضعيف ترين موجودات است درعين حال كه دنيا  را گرفته و سرمست از غرور است اما اگر بداند كه چقدر محدود و ناتوان است ، مي فهمد كه بايد با تكيه گاه استواري به نام خدا تكيه كند والا كاري از پيش نخواهد برد

من عذرخواهي مي كنم كه هر از چند گاهي به يك فيلسوف كليد مي كنم دليلش اينه كه من در حال مطالعه نظرات فلاسفه بزرگ به ترتيب پيدايش آنها هستم و هربار يكي را مطالعه و به نظراتش غكر مي كنم . اين بار هم توماس هابز بيچاره !



ارسال در تاريخ جمعه 19 فروردین1390 توسط مجید صادقی

هميشه اسلام را به عنوان يك دستورالعمل الهي و لازم الاجرا توصيف كرده اند و براي مسائلي مانند نماز و يا تعداد سجده ها و ركعت ها استدلال ارائه نشده . اغلب، جواب ها به اين شكل است كه مي گويند اين يك عمل عبادي است . چرا الان روز است ؟ به همان دليل نماز صبح دو ركعت است و يا درصورت خوشبيني بيشتر دلايلي نظير اين كه چون صبح فرد كسل و خواب آلود است و ظهر توان و هوشياري بيشتري دارد و ...

امروز كه نظرات "توماس هابز" يكي از فلاسفه اواخر قرن ۱۵ را در براه حكومت ديدم كه به طور خلاصه حكومت را يك قرار داد اجتماعي و نانوشته ميان حاكم و مردم مي دانست . 

اگر اسلام را به عنوان يك تفكر فلسفي (بدون منشاء الهي ) فرض كنيم كه  تضمين كننده اين قرار داد اجتماعي (حكومت) شده كه پيامد آن براي ما ثبات و امنيت در جامعه است و همين حكومت منشاء فضايل متعددي در جامعه نيز شده باشد، از اين رو مردم آن را پسنديده و در حفظ آن تلاش مي كنند .

نكته اي كه مورد نظر من است اين است كه هرگاه به پرسشي بنيادي برمي خوريم كه بايد آن را پاسخ داد به آنچه به عنوان فلسفه زندگي خود آن را پذيرفته ايم (اسلام) رجوع مي كنيم و سعي مي كنيم پاسخ آن را پيدا كنيم . در حالي كه برخي از پرسش ها به شيوه توجيه گري و سفسطه گويي پاسخ داده مي شود و براي آن استنتاج منطقي ارائه نمي شود .

حالا اگر ما براي اسلام منشاء الهي قائل باشيم و ان را كامل نيز فرض كنيم لازم است كه پاسخگوي همه پرسش هاي بنيادي ما باشد . متاسفانه اغلب كاري كه انجام مي شود توجيه متعصبانه بر اساس تفكر يا همان فلسفه اسلامي است ( البته نبايد فلاسفه بزرگ جهان اسلام را ناديده گرفت كه خدمات زيادي در راستاي پاسخگويي به پرسش هاي اساسي انجام دادند )

اگر يك تفكر يا فلسفه پاسخگوي سوالات بنيادي نباشد دو دليل براي آن مي توانيم متصور باشيم :

۱- نقص و ناكارآمدي و ناپخته بودن آن تفكر ، ايدئولوژي يا فلسفه

۲- از آنجايي كه هميشه تبيين كننده فلسفه همان بنيانگذار نيست (مثلا دنباله رو فلسفه ارسطو و افلاطون هزاران سال پس از او نيز بودند و هريك بر اساس فلسفه بنا شده آنها استنتاج هايي مي كردند ) بر اين اساس مي توان دومين عامل اين مشكل را متفكران و مفسران آن تفكر و فلسفه دانست كه نتواسته اند به درستي از دل آن فلسفه پاسخ مورد نظر جامعه را استنتاج كنند .

به نظر من وجود امام در اسلام با تنها با فرض دوم يعني منشاء الهي و كامل بودن اسلام قابل قبول است تا بتواند تفسير درستي از آن تفكر ارائه كند .

پ. ن : سعي مي كنم با تهيه منابع و مطالعه بيشتر و جستجو در آيات قرآن و تفاسير اين بحث را غني تر كنم و به نحوي نظر و پاسخ تفكر اسلامي را وارد اين بحث كنم



ارسال در تاريخ جمعه 19 فروردین1390 توسط مجید صادقی
 

من خردمند ترین مردمانم ، زیرا یک چیز می دانم و آن این که هیچ چیز نمی دانم

سقراط نه بخاطر پاسخ هایی که به انسان ها داده بلکه بخاطر سواال هایی که مطرح می نمود در یاد ها زنده مانده است !

عدالت چیست ؟ زیبا چیست ؟ خیر چیست ؟ این ها پرسش هایی است که سقراط همه را به طرح آن تشویق می نمود . پرسش هایی که امروز نیز مثل آن زمان جای مطرح شدن دارند

سقراط با هر کس که به حرف هایش گوش می داد سخن می گفت و کاری به سن و سال یا موقعیت اجتماعی مخاطبش نداشت .

خودش هیچگاه موضعی نمی گرفت ، در عوض ، با اصرار ، عقاید و ادعاهای دیگران را زیر سوال می برد . در این گفتگو تناقضات استدلال های آن ها را آشکار می کرد و به این ترتیب نادرستی مواضع آنها را اثیات می نمود . تنها موضع سقراط این بود که فقط از جهل خویش اطمینان داشت !

هیچگاه زحمت نوشتن ایده های فلسفی و متافیزیکی اش را به خود نداد . در عوض آن ها را به کوچه و خیابان برد . نام او تصویر مردی شجاع ، مهربان و فوق العاده تیزهوش را به ذهن می آورد که با همشهریان آتنی اش در آگورا(بازار) مناظره می کرد

در سال ۴۰۰ پیش از میلاد ، سقراط به گمراه کردن جوانان آتنی متهم شد و اتهام دیگر او نیایش نکردن به درگاه خدایان بود . سقراط گناهکار شناخته شد . به او فرصت دادند تا از حکم مرگ بگریزد اما شجاعانه از فرار سر باز زد . به گفته شاگردش افلاطون : سقراط ترجیه داد در آتن بمیرد تا که بیرون از آن زندگی کند .

مرگ سقراط

سقراط جام زهر شوکران را نوشید تا کشته شود اما جاودان شد !

متن محاکمه سقراط را در ادامه مطلب بخوانید



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 14 بهمن1389 توسط مجید صادقی

پیش از آنکه علوم در رشته های دیگر مختلف شکل بگیرد ، قبل از آنكه زيست و فيزيك علم ناميده شوند علمي به نام فلسفه وجود داشت و در واقع اين فلسفه بود كه رشته هاي مختلف و متعدد علوم را  تفكيك كرد

فلسفه نه تنها به ما ياد مي دهد كه به چه فكر كنيم ، بلكه به ما ياد مي دهد چگونه بينديشيم .

شايد شنيده ايد كه كسي مي گويد : " فلسفه من اين است كه بايد در زندگي ...."

در واقع اين ايده اوست نه فلسفه او .

فلسه دلايل نتيجه گيري هايي را كه از مطالعه جهان هستي به دست مي آورد را در همين جهان هستي جستجو مي كند و فلسوف براي آرايي كه مي دهند بايد برهان ارائه كند .

فرق دين و فلسفه در همين جا است . دين با تاكييد بر آثار و عواقب كار ها و عقايد انسان ها سخن مي گويد و با بيان سرنوشت پيشينيان سعي در عبرت بخشيدن به انسانها و تصحيح اخلاق و همزيستي سالم انسانها دارد و و در سه حوزه تنظيم رابطه انسان با خالق و انسان با مخلوق و انسان با خود ، دستور العمل هايي را براي انسان بيان مي كند

اما فلسفه با اصل وجود و دلايل سروكار دارد و به بيان دلايل همراه با استدلال عقلي و منطقي به تشريح مسائل مي پردازد دارد .

فلسفه بررسي عقلي واقعيت هاست و حقيقت را در تشريح واقعيت دخالت نمي دهد و به عيارت ديگر براي توجيه واقعيت به حقيقت پناه نمي برد

فلسفه رشته علمي و مطالعاتي  ببسيار فراگيري است و هرچه دنياي واقعيت ، جامعه و سياست تغيير مي كند ، سخن فلسفي هم همراه با آن تغيير مي كند مثلا فيلسوفان مدرن تلاش مي كردند كشفيات علمي گاليله و كپرنيك را بفهمند و آن را در آراي خود بگننجانند در حالي كه فيلسوفان معاصر مي كوشند مفاهيم فلسفي همه ي مطالعات علمي مطرح (مثل سفر به فضا) را بفهمند و آن ها را در نظريات خود بگنجانند .

اما فيلسوف بيش از آنكه صرفا به دنبال گنجاندن مستندات علمي در فلسفه ي خويش باشد ، ناگزير خود را درگير مسائل و موضوعات زمان خود مي كند. به اين ترتيب ،مطالعه ي تاريخ فلسفه جالب است چرا كه وقتي فيلسوف به دنياي معاصر خود پاسخ مي دهد ، بايد هم به استدلال ها و داعيه هاي فلسفي پيشينيان و هم به مسائل بنيادي فلسفه ، مسائلي كه از زمان يونان باستان همه ي فيلسوفان اعصار را به چالش طلبيده و الهام بخش آن ها بوده است ، پاسخ دهد .

برداشت آزاد از :كتاب كوچك فلسفه

نويسنده:  گريگوري برگمن



ارسال در تاريخ جمعه 1 بهمن1389 توسط مجید صادقی