
ولی خب گذشت و بزرگواری تو بیشتر از اشتباه من است !
می شناسمت ، اما نه کامل . . . تو دار بودن از ویژگی های همیشگی تو بوده و هست . همین دفعه آخر بود که با خنده رازی را گفتی که بعد از مدت ها دوستی هنوز من خبر نداشتم !
راستش رفیق ، تولد تو برای من روز های آخر خرداد بود . همان روز که من غریبه بودم و آمده بودم به شهر شما . . . تند اما بریده بریده و با ذهنی که انگار جای دیگر بود برایم وظایفی را که باید در عالم همکاری انجام بدهم را گفتی . البته بعد ها فهمیدم که این خوش قلبی را برای همه تازه وارد ها داری .
و به خصوص آن شب ، شبی که موقع شام خوردن بچه ها بود ! آشنا های تو زیاد بودند اما نمی دانم چه شد به غریبه ای که هیچ شوقی برای حرف زدن نداشت و ظاهرش نشان می داد که لابد از آن دردانه های عزیز داشته شده است که توی این باغ نیست ، اعتماد کردی !
نخند ، اعتماد اعتماد است ، چه کوچک و چه بزرگ ! به خصوص که تازه واردی مثل من جای رفیق گرمابه و گلستانت آمده بود آنجا سر کار !
من اگر قرار می شد تو را بیرون کنند و کسی دیگر ، جای تو را بگیرد ، شاید زیرآب تازه وارد را نمی زدم ، اما با او رفیق هم نمی شدم !
تازه اون شب بود که از آن اعتماد طنز آلود به رفاقت رسیدیم . یادش بخیر ، چند هفته دیگر ، چهار سال از آن روز خواهد گذشت !
بعد از آن روز ها دیگر به یاد ندارم بیش از یک هفته از هم بیخبر مانده باشیم ! کارهای بزرگ و کوچک زیادی را به کمک هم انجام دادیم ، سفرهای زیادی را به اتفاق هم رفتیم ، خوزستان ، تبریز ، ارومیه ، تهران (نمایشگاه کتاب سال 87 ، مشهد و سفر آخری که با هم شیراز رفتیم !
جا های مختلف شهر رشت را این روز ها تنها قدم می زنم ، کافه اردبیلی ها و دیزی سنگی روز های سرد زمستان و باغ محتشم . این دومی را گاه گاهی قدمی در آن می زنم که هنوز دوستشان دارم و روز های زیادی را در آن با هم ساعت ها به گپ و گفت نشسته ایم !
آقا محمدجواد تقوی عزیز تولدت مبارک !
برچسبها: محمدجواد تقوی, تولد, رفیق, سفر, پارک شهر, کافه اردبیلی ها
روز معلم که شد اسامی معلمانم را در ذهنم مرور می کردم که به یاد بیاورم تاثیرگذار ترین معلمم برای من ، معلم کلاس چندم و معلم چه درسی بوده ؟
خوب که ذهنم را زیر رو کردم مطمئن شدم که تاثیر گذار ترین معلمم ، کلاس نداشت اما معلم زندگی بود برای من !
همان که می گفت آدم باش !
همان که اولین بار برایم شعر بابا طاهر می خواند که من حفظ کنم :
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
همان کسی که آخرین سال زندگی اش را صرف کرد تا به من خواندن و نوشتن یاد بدهد ، در حالی که بیماری مهلکش هر روز امیدش را به زندگی از بین می برد ، تمام امید ها و شاعرانگی هایش را به من بخشید !
یادش بخیر که تنها کمتر از شش سالم بود که مرا از پنجره ی مدرسه ای مخروبه داخل فرستاد تا کتاب کهنه و مندرس فارسی اول دبستان را بردارم ! تا به من از روی آن ، خواندن و نوشتن یادم بدهد !
یادش بخیر گلستان سعدی به دستم داد تا برایش بخوانم که مطمئن شود شاگردش خواندن را یادگرفته ، کلیله و دمنه ، بوستان ، دیوان حافظ و ... ارزشمند ترین داراییش بودند که به من می سپرد تا تمرین خواندن کنم !
تنها چند روز قبل از اینکه به کلاس اول ابتدایی بروم ، برای همیشه رفت !
آن روز ها می گفتی بخوان !
می گفتم نمی فهمم یعنی چه ؟
می خندیدی و می گفتی بخوان درست می خوانی ، بعداً که مُردم تو می فهمی !
آن روز ها که من هر لحظه سوال تازه ای می پرسیدم و تو در حالی که از درد به خودت می پیچیدی جوابم را می دادی ، در حالی که آخرین جرعه های مرگ را سر می کشیدی من نمی فهمیدم زندگی و مرگ چیست !
وقتی برایم مرگ را تشریح کردی و گفتی همه یک روز می میرند ، یک شب گریه کردم و لج گرفتم که داداشی ، من نمی خواهم بمیرم و تو میخندیدی به این کودکی ام !
کاش بودی و می گفتم داداشی هنوز آدم نشده ام ، اما آن روز که تو می رفتی فهمیدم مرگ یعنی چه !
بعد از تو معلمی نتوانست برای من تاثیرگذار باشد چون تنها تو بودی که واقعا بدون هیچ مزدی به من درس دادی !
یاد و نامت همیشه برایم زنده است برادرم ، روزت مبارک !
برچسبها: معلم, خواندن, نوشتن, کتاب, فارسی, دبستان, مرگ, زندگی
مدیر تازه وارد در روز های اول حکمی صادر کرده بود ؛ گفته بود : چه وقتی من هستم و چه زمانی که من نباشم کسی حق ندارد پشت میزم بنشیند !
این حرف را خطاب به همه کارکنان موسسه زده بود که همه را شگفت زده کرد!
قبل از این فرقی بین میز مدیر و سایر میز ها نبود با اینکه مدیر قبلی مثل برادرشان بود . اما مدیر مدیر بود .
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

اما تو را هنوز هم به عنوان مدیر می شناسند و از تو تقدیر می کنند ، تو را با شوخی هایت و لبخند هایت بچه ها فراموش نکرده اند و برایت احترام زیادی قائلند .
آنهایی که خبر دارند چقدر به فکر همه بودی ، برای احساس های انسانی تو ارزشی فراتر از یک مدیر قائلند . بچه های آن سرایدار قبلی هنوز در حال درس خواندن هستند و پدرشان با این که هم سن فرزندانش هستی تو را می ستاید چون نگذاشتی در روز های سخت بخاطر دست های خالی شرمنده آنها شود .
و آن یکی که برای هزینه های بالای درمانی اش خیلی تلاش کردی و به خیلی ها رو زدی رو به بهبود است و شاید خودش نداند چه آدم های بزرگی برای درد هایش غمش را خوردند .
این را تو بهتر می دانی محمد جواد عزیزکه برای تو میزت مهم نبود .
به برادرم که هنوز دوستش دارند . . . یانه بهتر است بگویم همیشه دوستش خواهند داشت
برچسبها: محمدجواد تقوی, مدیر, برادر
از من پرسید : به نظر شما من چه ایراد هایی دارم ؟ عیب هایی که دارم رو به من بگید !
یاد حکایتی از سعدی افتادم و گفتم : تا وقتی دوستت دارم عیبی در تو نمی تونم پیدا کنم ، از کسی این سوال رو بپرس که مثل من دوستت نداشته باشه !
گلستان ، باب پنجم (عشق و جوانی ) ، حکایت پنجم :
پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری میفرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همینماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تست جز هنر نمیبینم.
خدا ماهی های شما رو براتون نگه داره !
از اینکه نیستم و به وبلاگ های دوستام سر نمی زنم عذر خواهی می کنم . در این ایام که همه وقت کافی برای به روز رسانی وبلاگ دارند ، من کم تر به روز رسانی می کنم و مطلب می نویسم و دلیلش هم وقوع اتفاق خوب و خوشایندی هست که مدت ها قبل در وبلاگم خبرش رو نوشته بودم !
یکی از بهترین دوستانم (سعید) ، پیش منه و تا روز تولدم پیشم می مونه ! و فعلا داریم با هم گیلان گردی می کنیم و رشت و انزلی رو دیدیم و جاهای دیگه مونده !

من و سعید ، موزه میراث روستایی گیلان !
برچسبها: سعید, ماهی, نورز, گیلان, انزلی, موزه میراث روستایی
همینطور قسمتی به وبلاگم اضافه کرده ام تحت عنوان دوستان من که پست های قبلی را با محوریت دوستان خوبم در آن دسته بندی کرده ام .
البته این نکته را نباید جا بگذارم که هر کدام از این دوستان من آدم های بزرگی هستن و چیزهایی که من آموخته ام و می آموزم به برکت وجود چنین دوستان فرهیخته ای است که دارم . حتی بعضی از پست هایی که نوشته ام حاصل تراوش هایی است که بر اثر هم صحبتی با آنها حاصل شده
به قول خواجه حافظ :
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
سعی می کنم از این به بعد هرچند گاه یک بار یکی از این آدم های بزرگ را معرفی کنم
یکی از این آدم ها ، نویسنده ی خوش ذوقی است که اگر بگویم قبل از اینکه راه رفتن را درست یاد بگیرد کتاب خواندن را یاد گرفته ، پر بیراه نگفته ام .
دایره المعارفی در زمینه کتابشناسی ، که آثار بسیاری از نویسندگان بزرگ را خوانده و نویسنده های کوچک را به خوبی می شناسد .
مجلات متعددی داستان های کوتاهش را چاپ می کنند و مقاله هایش را برای غنای محتوایی خود درج کرده اند .
راستی که اوج لذتی که از همراهی با این موجود نصیب من شد ، روزی بود که به اتفاق او در نمایشگاه کتاب قدم زدم . البته کتاب های ارائه شده در نمایشگاه کمتر از آن بود که تمام ظرفیت اطلاعاتش را پیرامون کتاب بتواند از لایه های ذهنش به زبان بیاورد ، بیشتر با اندام بزرگش قدم زد و حرص خورد ، از همان هایی که منم می خوردم .
از صحنه های جالب این همراهی بعضی از خرید هایش بود که کتاب های بعضی از نویسنده های تازه کار را صرفا برای کمک به آنها می خرید در حالی که قبلا چند جلد از همان ها را داشت !
من پیشنهاد می کنم یک بار در گوگل عبارت محمد مساعد را جستجو کنید و داستان هایش را در سایت های مختلف و آرشیو مجلات متعدد بخوانید !
یکی از عبارت های مورد علاقه من که به قول خودش کوتاه ترین داستانش است این است :
یکی «بود» ، یکی «نبود» ، قصه «ما» به سر رسید !
از داستان های چاپ شده در نشریات :
به همین سادگی « ماهنامه همشهری داستان »
آخرين باري كه سيگار را ترك كردم « ماهنامه گلستانه »
کتابی هم از مجموعه داستان های او به زودی در سال 91 چاپ خواهد شد
برچسبها: مساعد, آدم های بزرگ, کتاب, داستان
گاهی که خیلی بار غصه ها روی دوشم سنگینی می کند به لبخند های بچه ها فکر می کنم ، به اشک هایی که وقت خداحافظی می ریختند ! به طلب حلالیت که داشتند ! درخواستی که همیشه شرمنده می کرد ما را و بغض ته گلویمان را می شکست ! یادت هست رفیق ؟ یادش بخیر
هروقت خیلی غصه ها روی دوشم سنگینی می کند ، دعا می کنم کاش دعای آنها اثر کند !
یادت هست ؟ حسابش را داری که در این چند سال چند لبخند را به تصویر کشیدیم ؟ راستی دلم تنگ شده ، برای سادگی آنها
برای این خط بغض نکن ، راستی گاهی فکر می کنم که دیگر هیچ وقت باهم فرصت به تصویر کشیدن لبخندهایشان را پیدا نخواهیم کرد ! چون ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت !
دلم برای تو هم تنگ شده ، راستی آن پنکه را که یادت هست ، روز آخر سوخت ، نمی دانم چرا ؟! به ما که باد نزد ولی سوخت ! خیلی چیز ها سوخت !
تقدیم به بهترین رفیق و برادرم ، و همه بچه هایی که لبخندهایشان را مهندس تقویی عزیزم با دوربینش قاب گرفت
برچسبها: رفیق, دوربین, لبخند, سرنوشت, دعا, بغض
همیگذشت و نظر کردمش به گوشه چشم
که یک نظـــر بربــایم ، مــــــرا ز مــــــن بـربـود (سعدی)
زمان و مکان ، چیز هایی هستند که به خودی خود معنا و مفهومی ندارند مگر اینکه وقوع اتفاقی به زمان و مکان معنا ببخشد !
مگر وجود هدفی به زمان بها بدهد و میزان دوری ما از آن هدف بهای زمانی که داریم را مشخص کند !
و زندگی ، که آمیزه ای از مفاهیمی از این دست است ، بی عشق معنایی نداشت ، تا اینکه وجو عشق به آن معنا و مفهوم بخشید ! و هدفی برای زیستن شد !
روزی که چشم به این جهان باز می کنیم ، به اندازه ارزشی که داریم و به اندازه اثری که بر عواطف انسان های دیگر می گذاریم اهمیت خواهد داشت ! گاهی زادروز فردی ، برای یک ملت جشن می شود زیرا او در زندگی همه آنها به نوعی اثر داشته !
و تولد هر کس ممکن است تنها همان یک روزی که زاده شده نباشد ، انسان یک بار جسمش متولد می شود و یک بار قلبش ! روزی که تحولی بزرگ به سوی تعالی داشته باشد آن روز روز تولد اوست
و من روزی متولد شدم که محبت تو را در دل جای دادم
تقدیم به بهترینم ، برای روز تولدش
برچسبها: روز تولد
الان درگز هستم ، پیش میلاد . 
تقریبا پشت گربه ایران ، چند وقت پیش که تا گوشش (آذربایجان ) رفته بودیم .
تا حالا موفق به دیدن سه گوشه ایران ، آدربایجان و شمال خراسان و جنوب تا خرمشهر شدم حالا یه سفر تا چابهار هم بریم دیگه می تونم بگم چهار گوش ایران رو دیدم !
از شوخی که بگذریم دو سالی بود که دلم برای این میلاد که الان کنارم نشته و داره نوشتن این پست رو نگاه می کنه تنگ شده بود ولی نمی شد ، تا اینکه الان شد .
فردا هم می رم مشهد ، با یه عالمه التماس دعا ، فکر نکنم فرصت بشه برای خودم ، این چند روز فقط باید سلام ملت رو برسونم !
برای همه ، توفیق زیارت امام رضا (ع) و همینطور سعادت دیدار دوباره دوستاتون رو آرزو دارم (مثل من)
برچسبها: درگز, امام رضا, میلاد, مشهد
قسمتی از حافظه من با حافظه موبایلم یکی است . به خصوص آن قسمت که باید روز تولد کسی رو ذخیره کنه و از آنجایی که گوشی من برای مدت نسبتا طولانی دچار مشکلات حادی بود نتوانست دومین روز مرداد ماه به یادم بیاره که روز تولد یکی از بچه های خوب اردوی کردستان است .
شب آخر اردوی ده روزه ماه رمضان بود ، بعد از اختتامیه ، که بچه های کردستان ، آذربایجان شرقی و غربی و قزوین حسابی عصبانی بودن . به خصوص کردستانی ها ، چون فکر می کردند که مربی های اردو طرف بچه های تهران را گرفته اند و به آنها بی توجهی شده !
الحق و الانصاف بخاطر جنب و جوشی که بچه های تهران داشتند و همه جا سبز می شدند ، مربی ها هم ناخواسته با آنها جفت و جور تر شده بودن و از بد حادثه هر جا ما تصویر گرفته بودیم بچه های تهران بودن . و در طول هفته بخاطر مشغله های متعدد من فرصت حضور توی خوابگاه ها رو هم پیدا نکرده بودم و چون اولین تجربه اردوی ماه رمضان در این دوره بود مربی های دیگه هم تا حدودی . . . . بعضی ها هم تازه با یک نرم افزار چت موبایل (nimbuzz) آشنا شده بودن و دیگه از خوابگاه در نمی اومدن ! (من نمی گم کی ولی اونایی که می دونن ، بدونن که اون با دهن روزه فقط برای خوردن آب ، در طول روز دیده می شد ، غذا نمی خورد ، فقط آب !)
بعد اختتامیه ، که همه سالن رو ترک کردن ، ناچار رفتیم سراغ بچه ها ، من رفتم خوابگاه بچه های کردستان ، و بی صدا یه گوشه نشستم . و همه بچه ها با دندون قروچه به من زل زده بودن ! و کم مونده بود بریزن رو سرم و تیکه بزرگه بشه گوشم !
بی مقدمه شروع کردم به حرف زدن ، در مورد عشقی که به بچه ها دارم و مشکلاتی که توی کار با اونها سروکار داریم و از اینکه پزشک توصیه کرده با کامپیوتر کار نکنم (بخاطر چشم و ستون فقرات که خیلی اذیت می کنند ) ، از کودکی خودم ، از وجوه مشترکی که با بچه ها داشتم و ...
بعد از یک هفته کار و نارضایتی بچه ها ، انگار تمام این یک هفته را در معدن ذغال سنگ کار اجباری کرده باشم ، تمام خستگی کار توی تنم بود ! و موقع صحبت با بچه ها برای تدوین فیلم اردو و تکمیل برنامه های اختتامیه بیش از سی ساعت بود که نخوابیده بودم .
می دونستم که بچه ها عصبانی هستن و با این حرف ها قصد بخشیدن ما رو ندارن بخاطر همین بی ریا ، با تمام عشقی که به بچه ها داشتم با بچه ها حرف زدم . خودم بخاطر ناراحتی بچه ها حسابی بغض تو گلوم بود ، آخر حرفای من چند نفر که مثل من دل نازکی داشتن چشماشون خیس بود ، بعد بچه ها شروع کردن به درد و دل و سوال پرسیدن ! و از بین اونها یکی بود که خیلی فهمیده و سنجیده حرف می زد ! چند تا سوال پرسید که هرکدومشون یک دنیا حرف داشت ! سوال های پخته ، بنیادی و فراتر از حد یک دانش آموز دبیرستانی !
شب گذشت ، اما فکر اون یک نفر نگذاشت باقی وقتم رو علی رغم اینکه کار خاص دیگه ای باقی نمونده بود استراحت کنم ! عبید فراتر از یک دانش آموز معمولی بود ، می شد توی چهره عبید آثار بزرگی رو دید ! آینده درخشان و شخصیت منحصر به فرد عبید و تاثیرش رو می شد احساس کرد و کلماتی که بسیار نافذ بودند ! حسرت اینکه چرا در طول این ده روز نتونسته بودم عبید رو پیدا کنم ، آرام و قرارم رو گرفته بود !
بعد از سحر شروع کردم به گشتن دنبال بچه های کردستان ، تا دوباره اونو پیدا کنم . و یکی از دوستان من عبید صادق خانی است !
امشب زنگ زدم به عبید ، و بعد از سلام و احوال پرسی کوتاهی با پدر عبید ، با عبید حرف زدم ! وچقدر دلم برای لهجه کردی و شیرینش تنگ شده بود و بیشتر از آن دلم برای دیدنش تنگ شده ، فقط خدا می داند چقدر مشتاق دیدن دوباره عبید هستم !
اون شب در توضیح عصبانیت بچه ها ، این حرفهای عبید بود که به من فهماند ، بچه ها نیاز به این دارند که باورشان کنیم !
برچسبها: کردستان, کرد, عبید, روزه, تولد
من ارومیه هستم و تا دم درب خانه سعید با هم بودیم . سعید فکرش را نمی کرد که ممکن است به این زودی ها پای من به ارومیه برسد ، تا دم دب خانه آنها !

وقتی یک بار دیگه دیدمش که نسبت به سال قبل قد کشیده و مرد شده این شعر سعدی توی ذهنم آمد :
این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست
یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدست
آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار
باز میبینم که در عالم پدیدار آمدست
عود میسوزند یا گل میدمد در بوستان
دوستان یا کاروان مشک تاتار آمدست
تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد
هر چه میبینم به چشمم نقش دیوار آمدست
ساربانا یک نظر در روی آن زیبا نگار
گر به جانی میدهد اینک خریدار آمدست
من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند
خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدست
گر تو انکار نظر در آفرینش میکنی
من همیگویم که چشم از بهر این کار آمدست
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
مرده ای بینی که با دنیا دگربار آمدست
آن چه بر من میرود دربندت ای آرام جان
با کسی گویم که در بندی گرفتار آمدست
نی که مینالد همی در مجلس آزادگان
زان همی نالد که بر وی زخم بسیار آمدست
تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو
تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمدست
سعدیا گر همتی داری منال از جور یار
تا جهان بودست جور یار بر یار آمدست
برچسبها: سرو, سعدی, سعید
گاهی بعضی از چهره ها خیلی آشنا به نظر می آیند ، گاهی بی آنکه خواسته باشی بین تو و کسی که برای بار اول او را می بینی ، کششی خاص احساس می کنی
و تو در این دوستی انگار دخالتی نداری !
تنها کسی که بی حرف زدن به من زل زده بود و از بین سی نفر از بچه هایی که کم مانده بود از سر و کولم هم بالا بروند ، انگار به حرف هایم گوش می داد .
کم مانده بود که به احساسم شک کنم . حتم داشتم که این حس ، باید دوسویه باشد ، یاد شعری از حافظ افتادم که می گفت : در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند ....
چند ساعت از رفتنشان گذشته بود که پیام داد :
گرچه یوسف را عزیز مصر با نقد زر خرید ، من تو را با نقد جان و دل خریدارم رفیق!
و این رسم خداحافظی که هر بار چند سال عمرم را کوتاه تر می کند . وقتی می دانم این خداحافظی آخرین لحظه ایست که در کنار هم هستیم
با خودم قرار گذاشته بودم که با هیچ کدام از بچه ها دوست نشوم ، فقط برای اینکه بخاطر دوری از آنها کمتر اذیت شوم . اما چه کنم که دل ها بی اجازه ی صاحبانشان به هم گره می خورند !
شاید سینا ، خیلی زود مرا فراموش کند اما به این زودی ها وسوسه ی دیدار رهایم نمی کند تا شاید مرا تا تبریز بکشاند !
و تو پروا ..... شاید تنها تو بفهمی من چه می گویم ....
دلم نیامد از کسی که دو روز بیشتر تا تولدش نمانده ننویسم . اگر چه امروز رفتم و یک کادوی بسیار کوچک تهیه کردم و برایش پست کردم اما با ارسال آن هدیه کوچک نمی توانم عمق محبتم را به دوستانم بیان کنم !پرسید اگر صفت آدم ها همان اسمشان بود ، اسم مرا چه می گذاشتید ؟
یک هفته درباره سوالش فکر کردم تا واژه ای را که بتواند او را با آن تعریف کنم پیدا کنم !
بعد برایش نوشتم : آسمان !
زلال ، بی کران ، آرام و پر از راز های ناگفته !
علیرضا سیری عزیز مثل آسمانی آبی ، بزرگ ، مهربان و بخشنده است و این صفات برجسته بود که باعث شده بود بیشتر بچه هایی که از استانهای مختلف به اردو آمده بوند ، با او دوست بودند !
شاید الان گرم تست زدن یا مرور یا درحال استراحت باشد ، برای او و همه بچه هایی که کنکور پیش رو دارند آرزوی موفقیت دارم ! امیدوارم در سال های آینده ، 13 خرداد که می شود ، درباره دکتر علیرضا سیری بنویسم !
همیشه دوست داشتم درباره اش بنویسم . توی دفترچه خاطراتم صفحه ای را برایش ساختم (من توی کامپیوتر می نویسم) و عکسش را آنجا گذاشتم .
اما گذاشتم تا وقتی که اطلاعاتم از اون کامل تر بشود . و بیشتر بشناسمش
از کنار درب اتاق فرمان ایستاده بود و سوالی توی چشم های روشنش برق می زد ! چیزی نوک زبانش بود که انگار داشت همان را مزه مزه می کرد .
حواسم به سن بود که آنجا بچه های گروه هنری زیر نور پروژکتور های سقف و درهوای گرم سعی می کردند بدون خراب کاری هرچه سریعتر نمایش زا تمام کنند و بروند زیر خنکای کولر بخوابند ! هرچند گاهی چند خط از دیالوگ ها را عمدا جا می انداختند . بال بال زدن کارگدان گروه هنری هم تاثیری بر روند کار نداشت !
خلاصه سوالش را پرسید و توجهم به او جلب شد . با ته لهجه شیرین آذری که با لحن موادب فارسی اش مخلوط شده بود پرسید : آقا صادقی دستیار نمی خوای ؟
- بله ؟
می تونم دستیار شما باشم ؟
اصولا ورود هر موجود زنده ای در اتاق فرمان بایم پذیرفتنی نبود ! مگر اینکه طرف آدم مهمی می بود یا با او رو دربایستی داشتم که آنهم با اخم و بی توجهی می فهمید که جای ماندن نیست !
اما نه از این یکی خوشم آمد ، یادم آمد که درست هم سن او بودم که در کلاس آموزش کامپیوتر مربی پرسید کی تا به حال با کامپیوتر کار کرده ؟ و همه دست هایشان را بالا بردند و من سرم را پایین آوردم !
یادم آمد که وقتی هم سن او بودم ، خیلی دوست داشتم بدانم دستگاه آمپلی فایر هیئت چطور کار می کند ! اما هیچ وقت جرئت نکردم به خادم مسجد بگویم که بر چه اساسی آن دسته ولم ها را بالا و پایین می برد (البته بعد فهمیدم اساس خاصی ندارد آنقدر می چرخاند تا به صدای مطلوب برسد فرقی برایش ندارد کدام یکی و کدام طرف بچرخاند!)
گفتم بیا تو ! و تا آخر همایش را از دال اتاق فرمان تماشا کرد . بعد از نمایش ، دکمه های میکسر صدا و دیمر نور را به او نشان دادم .
جلو عقب شدن اسلاید ها و نمایش روی پرده و ... و در آخر کنترل های برق و تنظیم برودت سالن و ...
تا روز آخر که هر روز اردو یک برنامه عمومی در سالن داشتیم کمک من بود . البته ساعاتی را هم که مشغول تهیه مقدمات همایش بودم هم به من سر می زد و چند ساعتی را صرف حرف زدن و شناختن بیشتر او کردم .
تا به حال نوجوانی که به اندازه او موادب و سنجیده حرف بزند ندیده ام . خداحافظی از سه هزار دانش آموزی که تابستان گذشته در مجتمع فرهنگی شهید مطهری آمدند و رفتند برایم آنقدر سخت نبود که خدا حافظی با او برایم سخت بود . انگار یکی از صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستانم بود که با من خداحافظی کرد
اگرچه ته دلم روشن بود که او را باز هم خواهم دید اما صدها برابر بیش تر از کسانی که مطمئن بودم آنها را نخواهم دید دلم برایش تنگ شد !
الان حدود ده ماه از شروع دوستی ما می گذرد و تا به حال چند بار برای هم هدیه (اغلب کتاب) فرستاده ایم و همیشه با هم تماس تلفنی داشته ایم . و لحظه شماری می کنم که باز هم برای اردو به گیلان بیاید .
سعید ، از ثروتمند ترین نوجوانان است زیرا سرمایه ای بزرگ دارد به نام ادب ، مناعت طبع ، شهامت و تلاش
چند روز دیگر تولد یکی از بهترین دوستان من است ، تقدیم به دوست خوبم سعید !
مشغول پاک کردن شیشه های پنجره سالن همایش اردوگاه بودم که با یک دفتر آمد داخل سالن .
شب قبل را تا دیروقت بیدار بودم و حالا هم می بایست شیشه ها را تمیز می کردم و بعد با روکش سیاه شیشه های پنجره را می پوشاندم تا نور وارد سالن نشود و نور صحنه نمایش را به هم نزند . بی خوابی و خستگی حسابی کلافه ام کرده بود .
آمد جلو و گفت : سلام آقا ما یه نمایشنامه نوشتیم بردیم اونجا (اتاق روابط عمومی اردوگاه) گفت بیارمش پیش شما . 
من: خوب بخون ببینم چی نوشتی
شروع کرد به خواندن و من در همان حال شیشه را پاک می کردم . سعی می کرد جایی قرار بگیرد که مطمئن باشد در میدان دید من قرار دارد .
حوصله خودم را نداشتم چه رسد به داستانی که اون بچه نوشته بود .
اما دقیقا جایی که هیچ تلاشی برای پدا کردن دوست نمی کنی یک لحظه بر می گردی و نگاه می کنی که پسری شبیه بچگی های خودت دفتری به دست دارد و برایت داستانش را می خواند . همان داستانی که روزی تو می خواندی و کسی گوش نمی داد . همان داستانی که خواندی و کسی گوش نداد و بخاطر بی توجهی انها حالا از همه ان ها دلگیری و گاهی با خودت می گویی اگر کسی به حرف هایم گوش می داد یا لااقل ایراد های داستانم را می گفت شاید امروز من یک نویسنده بزرگ می شدم !
تو در فکری و وقتی به خودت می آیی که در چشمانت زل زده و منتظر جواب است !
دست از پاک کردن شیشه برداشتم و داستانش را از دستش گرفتم و یک بار خواندم . داستان ساده و به شدت بچگانه ای است که از روح بی آلایشی آفریده شده .
دغدغه چاپ داستانش را ندارد . کارت امتیازی را از جیبم در آوردم و از او خواستم داستانش را به من بدهد . سخاوتمندانه دوبرگ داستان را از دفترش کند و به من داد .
اردو تمام شد و او به استان خودش و به شهر خودش (کاشمر) برگشت و به جز چند عکس یادگاری همان دو صفحه سادگی از او برایم به یادگار مانده
ارزش این دو صفحه سادگی از تمام آنچه من در طول این سالها نوشته ام بیشتر است .
فردا روز تولد یکی از دوستان جوان و نویسنده من است که سادگی را می نویسد !
تقدیم به دوست خوب کاشمری ، ابوالفضل عقيلي
از خودم می پرسم در این اوضاع آیا کسی نیست که به امید دستانش از این گرداب بجهم
یادم می آید هنوز دوستانی دارم که گه گاهی خاطره های شیرین گذشته را از یاد نبرده اند و هربار فرصتی بیابند به سراغ من می آیند و مرا همراه خاطرات شیرینی که با هم داریم زنده می کنند .
پس من هنوز با مرگ فاصله دارم ، من هنوز زنده ام چون هنوز يادم در دل دوستانم نمرده است . هنوز دوستاني دارم .....
دوستانی که وبلاگم را از آن روز ها مي خواندند و هواي مرا داشتند مي دانند كه آبان سال ۸۸ قول داده بودم داستاني به نام "خوب و بد" را به صورت سريالي هرهفته در وبلاگ بگذارم
اول بابت بدقولي هايم عذر مي خواهم و حالا لينك قسمت هاي اين داستان را برايتان قرار مي دهم
يادم هست كه دو قسمت را نوشته بودم و از اين به بعد سعي مي كنم هر هفته يك قسمت را تا پايان داستان بنويسم





