به جز از اسم تو ، یک واژه ی با معنا نیست
به چه تشبیه کنم در خور شأنت باشد ؟
بی مثالی تو و مثل تو در این دنیا نیست
کار من نیست ، که در وصف تو شاعر باشم
ظرف ناچیز من ، اندازه ات ای دریا ، نیست
نیست جز تو که دلم را ببرد ، من گشتم
جز تو یاری که دلم را ببرد ، پیدا نیست
آسمان شاهد عشق من و احساس منست
که به اسم تو ، دلی مثل دلم شیدا نیست
مجیدصادقی
20/اردیبهشت/1391
برچسبها: تو, من, نیست, شاعر, مثل, دل, غزل, واژه, معنا, شرح, چشمان, دریا
این چشم های تو حتی ، مرا و خواب را گرفته اند
تکرار یاد تو در شعر های من
طرحی که واژه های من ، از تو می کشند
از یک نگاه تو احساس ناب را گرفته اند.
من هم به شوق دیدنت آرام می شوم
از من تصوّری از لحظه های صبح ، تشویش و اضطراب را گرفته اند
اما نه ، صبح انگار مرده است
آیینه ها ، از طرح چهره ی من ، در چنین شبی
تصویر وضعیتی خراب را گرفته اند
این ساعتی که به کندی گذشته است
از لحظه لحظه اش به گمانم ، شتاب را گرفته اند
از من که از گذر نکردن هر لحظه خسته ام
چشم تو را ، شراب را ، گرفته اند
برچسبها: چشم, خواب, شعر, واژه
کفر در نظم من امشب چه هویدا شده است
دیگر ایمان به تو افسانه ی تلخیست که نیست
قصه پرداز کرامات تو رسوا شده است
بس کن این بارش باران پریشان شده را
تشنگی های من اندازه ی دریا شده است
بندگان تو در این واحه به امید شفا ...
مرگ بی معجره در شهر مسیحا شده است
عشق افیون فریبنده ی دل های تپش دار تریست
و دروغی که در عمق دل ما جا شده است
طرح دستی که قفس ساخته دنیایم را
زندگی نیز از این شعبده پیدا شده است
و ندایی که به من وعده ی آزادی فردا می داد
از کجا بود ؟ که این نیز معما شده است
مردم از بس به امید تو و فردا ماندم
کاش یک صبح بگویند که فردا شده است
برچسبها: شعر, غزل, فردا, ایمان, زندگی, اندیشه, معجزه, مسیحا, شعبده, کفر
آب از سرم گذشته ، تو ، باور نمی کنی
وقتی شکستنم شده عادت برای تو
دیگر برای تو ، تو ، نیستم
دیگر نگو تو را . . .
من ، ما شدم ، بگو شما !
برچسبها: من, ما, شما, حادثه, عادت
شاید تلاقی نگاهم و لبخندی از لبت
شاید عبور شعاع نگاه تو از دلم
یک اتفاق ساده که بسیار ساده نیست
شاید نگاه تو وقتی ندیدمت
شاید نگاه من ، وقتی ندیدی ام
تکرار واقعه هر روز و هر زمان
یاد تو در دل من هر جا و هر مکان
اینجا غزل ، نوشته های پریشان
باید برای تو باشد ، چه این، چه آن
برچسبها: نگاه, عبور, اتفاق, ساده, شاید, غزل, ترانه, زمان, مکان, تو

و هر چه غیر تو باشد ، سیاه می بینم
دلی که می تپد اینجا برای دیدن تو
به جز برای تو باشد ، گناه می بینم
مسیر پرزدنم را میله ی قفس بسته
بساط عاشقی اما ، به راه می بینم
تمام پهنه ی ذهنم ستاره باران است
فقط تو را شبیه خودت مثل ماه می بینم
برچسبها: ماه, گناه
ساده تر جلوه کند مسئله ی رسوایی
سبز تر می شود هر روز دلت می دانم
شک ندارم پس از این شب که شود فردایی
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
می شناسم به خدا جنس تو را ، از مایی
مجیدصادقی
برچسبها: شعر, عشق, غزل, زمزمه
یاداشت های نیمه کاره ام را برمی داشتم که یا کامل کنم و یا دور بریزم و چیز هایی را که میزم نباید فراموش کند را کم می کردم که کاغذی رنگی و کوچک توجهم را جلب کرد ، بی شک یکی از یادداشت هایی است که نیمه شبی که به تو فکر می کردم نوشتم ، نمی دانم کدام شب !
شب است و شعله ی شعر است و شاعرانه ی من
تمام شعرمن امشب تویی، تو ، عاشقانه ی من
دلم گرفته از این شهر ، می روم که دگر
برای رفتن از اینجا تویی بهانه ی من
برچسبها: شب, شعله, شعر, شاعرانه, بهانه, نشانه, عاشقانه
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
«مولانا»
جانا نمی توان رفت ، بال و پرت شکسته است
بالین چه جای خواب است وقتی دلت شکسته است؟
ای کاش کسی به فکر دیوار نبود
هر واژه به سنگینی آوار نبود
رازی که درون چشم ها تر شده است
پنهان شده در پناه انکار نبود
آزاد تر از پرنده ها صحبت عشق
می بود اگر حصار اسرار نبود
در شهر سکوت بین من و تو
یک پنجره ی نگاه بیدار نبود
واضح تر از این برایتان می گویم
ای کاش دل تو مردم آزار نبود
مجید صادقی
11بهمن 1390
برچسبها: دیوار, شعر, نوشته
تا صبح دم به دیدن مهتاب می برم
تصویر خنده های تو را نقش می زنم
در کارگاه دیده ی بی خواب می برم
حتی نگاه تو را با خیال خود
تا انتهای کوچه ی هر خواب می برم
برچسبها: شب, مهتاب, خیال, خواب, نگاه

می شود کنج قفس هم دل بست
می شود اوج زمستان باشد
و تو در فکر بهارت باشی
قبلا از پنجره پرواز تماشایی بود
راستی پنجره معنایی یافت
در همان روز که لبخند تو را قاب گرفت
ولی امروز تماشای تو پرواز من است
وقتی از کوچه تنهایی من می گذری
برچسبها: شعر, بهار, پنجره, زمستان, تنهایی
غزل نوشته ام امشب غزل نمی خوانی ؟
دوباره خلوت من شد ، پر از حضور تو باز
هنوز عاشقت هستم ، هنوز پنهانی
درون صحن دل من طنین خنده ی توست
فدای صحن نگاهت ، همیشه خندانی
نگاه من به همین شعر مخفی و نمی بینی
که خنده ی تو ببینم غزل که می خوانی
به جز خیال تو چیزی نمانده ، این دارم
شب و تو و غزل و خاطر پریشانی
تو رفته ای که نیایی ، دگر به دیدارم
نگو به یاد من هستی ، توهم نمی مانی
شب از دریچه ی زندان بیا به دیدارم
به دل خوشی ملاقات مانده زندانی
رفته پی کار خودش 
نیمکت خالی کلاس
دفتر یادگار ماست
حالا تمام آدما
در پی رزق و روزین
فکر و کتاب و درس و مشق
برای ما که نان نشد
چوب الف هنوز هست
ترکه ی بی داد و ستم
دسته ی یک تبر شده
اگه می خورد رو تن ما
حالا به ریشه می زنه
صحرای بی فرهنگی ما
سبز شده ، گلم داده
خوب که نمونده هیچ کجا
بد دیگه خیلی بد شده
امشب سعید ، دوست و برادر عزیزم خبر داد که همه کار های خودش رو سرو سامان داده که تعطیلات عیدنوروز سال 91 رو بیاد پیش من ، منم از این خبر خیلی خوشحال شدم و این غزل رو به افتخار این خبر خوش نوشتم که البته خالی از ایراد نیست ولی داغ و داغ نوشتمش تا بعدا اصلاح کنم و ایراد هاش رو رفع کنم
خوشا دمی که بیایی فدای آمدنت
تمام قامتم چشمی ، برای آمدنت 
دوباره صحن دلم پر طنین شده است
صدا صدای قدمها ، صدای آمدنت
به هر گذر که بر آیم خبر رسانم باز
گرفته شهر دلم را ندای آمدنت
هوای چشم تو دارم بهار من تو بیا
فضای سینه پر است از هوای آمدنت
گمان کنم که اثر کرد و باز می آیی
همیشه ورد لب من ، سحر دعای آمدنت
چه صحنه ای که تصور چقدر شیرین است
نشسته ام که ببینم نمای آمدنت
به انتظار تو هستم که می رسی یک روز
صبا فدای تو ای گل ، فدای آمدنت
برای اشنایی با سعید به لینک های زیر می تونید برید :
تا تکّه های این شکسته دلم
زخمی ات نکنند
وقتی که می روی مراقب باش
پا روی این شکسته نگذاری
تکه های دل شکسته ی من بیشتر نشوند

که نگاه تو به دنبال غبار گذر رهگذری تند دوید
و تماشای تماشای من از منظره ی رفتن تو !
با فروریختن برگ امید از دل من
و خزانی که به باغ دلم از رفتن تو شعله کشید
شب خیال تو چه شرمنده به دیدار دلم آمده بود
کم کم او هم به فراموشی من می کند عادت حتما
به خزانی که به باغ دلم از رفتن تو شعله کشید
مجید صادقی
27 آذر 1390
بذر نگاه تو در جان خسته ام
تا این حوالی قلبم نمی رسد
هرگز مسافری که گم شده است
حتما کسی دوباره از تو فریب خورد
تکرار حادثه ای با شروع سبز
در تنگنای سینه دوباره کلید خورد
کم کم هجوم ثانیه ها با خیال تو
تا پشت دربهای دل من رسیده اند
تنها به قدر ساعتی
تا سرنگونی دل من وقت لازم است
روزی اگر هزار بار خاطره ام را مرور می کنی
راهم برای عبورت
به یاد داشته باش
می دانم اینکه تا نگذری از من
رفتن برای تو معنا نمی شود
راهم برای تو یعنی نمان برو
عادت کرده دلم به عبور مسافران
من دل نبسته ام به گام هایی
که هر روز لگدمال می کنند مرا
تو می روی که خدا یار و یاور تو
دوباره ما شده بازهم من و تو
من ، آنکه خوانده بودم از اول غزل برای رفتن تو
تو ، آنکه رفت و ندیدی شب شکستن من
به اولین سلام تو ، تلخ خندیدم
حکایت جدایی امروز در نگاه تو بود
من از نگاه تو خواندم ، ندیدی آنچه من دیدم

اهل شهر بارانم
زندگی مثل رودی در نگاه من جاریست
پاییز بی آن که منتطر باشی
مثل طفلی برای چیدن سیب
از حصار باغ می آید
دل خوش سبزه ها بودی که خیال سفر نمی کردی
رنگ زرد برگ ها بهانه شدند
تو بهار را به برگ می دیدی
رنگ پاییز من طلایی بود
مجید صادقی
2/آبان/1390
من به سلول خودم برگشتم
تو نیامدی و من رفتم
و پشت میله های انتظار
به چشم های تو فکر می کنم !
زندگی زندانی که در آن باید زیست
نه به جبر، نه به جُرم
با تعقّل ـ و تحمل باید کرد ـ
زندگی زندان نیست ، که تو بر دیوارش ، بتوانی که سری بگذاری
یا که با چندین خط ، روزگار
عبست بشماری
مَثَلِ زندگی آدم ها
مَثَل مرغ اسیریست که در باغ فراخی باشد
و پس از مرگ نمی دانم من
اما شاید
قفسی تازه به ما هدیه کنند
و همان قصّه ی آن مرغ اسیر است و همان باغ فراخ
زندگی قصّه ی تلخ و عبسی بیش نبود ـ آنچه گذشت ـ
زندگی قصّه ی اطفالی خرد است
که سر بازی خود می جنگند
زندگی زندانیست که در آن باید زیست
باید دید ، لب باید دوخت ، باید سوخت
من کتاب گذر زندگی ام را خواندم ـ همه را می دانم ـ
باز هم خواهم گفت :
زندگی زندانیست که در آن باید زیست
مجید صادقی
23 تیرماه 1386
مثل خیل خیال تو همه جا ،
طعم شیرین زندگی دارد .
شبح خاطرات ما با هم ،
در دلم پرسه می زند انگار.
دل من سوت و کور . . . اما ،
تو به این خانه روح می بخشی.
تو خودت نیستی اینجا
طرح چشم های خندانت ،
صحنه ای همیشه بی همتاست
سیب سرخی ، خودت نمی دانی
از درخت خیال تو همه وقت،
سیب لبخند تازه می چینم .
تقدیم به دوست خوبم سعید که برای دیدنش عجیب دلتنگم
مجید صادقی 12 آبان 1390
زیر یک آسمان سنگمان زده اند !
و همین وجه مشترک است !
سنگ ، بال ها و . . . سقوط
سهم ماست از پرواز
خوشی طفل های بازیگوش
سنگ ، بال ها و . . . سقوط
10 آبان 1390
مجیدصادقی
دیگر چه فرق می کند مرز تا کجاست !؟
وقتی که دیو ها
شهر مرا گرفته اند
آرش که جان نداشت
می خواست واژه را
تیر و کمان کند
وقتی گذشت و رفت
آرش شکسته بود
حرفی نماند از او
آرش قلم نداشت !؟

بعد از تو قلم مثل دلم شکست انگار
جز یاد تو از یاد همه گسست انگار
بعد از تو قلم ، مثل دلم ، شکست انگار !
من مانده ام اگرچه او ديگر آن نبود!
+ اشتباه نشه شعر فریدون مشیری این شکلیه :« ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت / من ديگر آن نبوده ام و او ديگر او نبود»
البته این شعر رو از بهار شروع کرده بودم ولی کمی نقص داشت ، تقدیم به مهندس امیر آذری که تاکید داشت این شعر رو توی وبلاگم بزارم:
دارم شکایتی من ، از حکمت خداوند
او این حصار دوری ، بین من و تو افکند
دیگر ندارد این دل تاب و تحمل درد
این آتش مقدس ، گویا نمی شود سرد
امشب که می نویسم ، کفر منظمم را
بگذار بشکنم این ، ربّ معظمم را
آغاز داستان را با نام او نوشتم
بگذار او نباشد ، این باز او نوشتم
یک روز خالی از درد، من بی خیال همدرد
در چشم خسته ی من مستانه او نگا کرد
چشمان دلفریبی ، با جذبه ی عجیبی
یک باره جلوه ای کرد ، افسون دلفریبی
برق نگاهش انگار ، هستی به آتش انداخت
در یک قمار آنی ، دل هستی مرا باخت
می خواستم نباشم ، اما دلم نمی خواست !
او نیمه ی خودم بود ، جز او کسی نمی خواست
نادیده می گرفتم تاب و تب دلم را
خاموش می نمودم شمع شب دلم را
اما گذشت کارم از پیچ و تاب تدبیر
تدبیر ما کجا بود ؟ دیوانه بود و زنجیر
این کار ساده ای نیست ، دست خدا در آن بود
شوقی پر از قداست ، در چشم هایمان بود
بگذار ، قصه ِ من جانی گرفته تازه
می گویم از غم عشق بی اذن و بی اجازه
هر روز شوق دیدار ، ما را به هر کجا برد
افسوس ، آنهمه شوق ، در سینه هایمان مرد
هر بار هجمه ی غم می بست راه و چاهم
چشمان چاره سازش می شد چراغ راهم
اینجا غزل ، غزالی از من رمیده انگار
آری حکایت عشق ، بسیار بود ، بسیار
شرح نگاه او را با صد غزل سرودم
او ساده رفت اما ، من مثل او نبودم
باران به شیشه ها خورد ، داغ دلم چه نو کرد
آتش به جان من زد ، این دانه های دلسرد
ازدانه دانه اشکم آمد دوباره ام یاد
لعنت بر این دل تنگ ، از دست یاد ، فریاد
در جای جای این شهر از او نشانه ای هست
دل رشته محبت با شهر و کوچه ها بست
امروز کوچه ها هم ، مثل نمک به زخمند
یادآوران بی رحمم از قصه های تلخند
آن کوچه ها که هر بار از زیر پای بگذشت
ویران شوی تو ای شهر ، ویران شوی تو ای رشت !
جنس من از بهار است ، باران سرشت من بود
این داستان تلخی ، از سرنوشت من بود
بگذار بگذرد شب ، شب ، ماندنی نبوده
هرچند روز هامان ، پر روشنی نبوده
دنیا سرای غم هاست ، حالی ، چه زار دارم !
من می روم از این شهر ، اینجا چه کار دارم ؟
من می روم از اینجا ، آنجا که شهرِ یار است
در سرزمین یاری ، هرکس که هست ، یار است
4 شهریور 1390
مجید صادقی
شاید که برای تو چنین دلتنگند
از حال دل خراب من بی خبرند
آنها که به رشته ی هوس ها بندند
تصویر تو در خیال من روشن و سبز
این شب زدگان به روز من می خندند
این فاصله ها که سد راه من و توست
کی راه مرا به سوی تو می بندند ؟
من هم به خیال این وآن می خندم
آنها که محبت مرا تباهی خواندند

16 خرداد1390
مجید صادقی
شوق دیدار تو بر سینه ام آوار شده
داری از قصه ی حالم خبری یا که هنوز
بین ما فاصله ها مانع و دیوار شده
گرچه اندیشه ی من درپی آزادگی است
دل ، چه پنهان ، به نگاه تو گرفتار شده
یاد دارم که دلت قصد ، دل آزری داشت
خواب دیده که دلت با دل من یار شده؟
محشری کرده به پا چشم تو در سینه ی من
خفته در سینه دلی بود که بیدار شده
باز جادوی نگاه تو اثر کرده به من
روح سرگشته ی عشق است که احضار شده
بایدانداخت عصایی که ببلعد قلمت
سحر شعر تو صبا ، باز پدیدار شده

12-خرداد-1390
مجید صادقی(صبا)
به خیالش که پی هم نفسی امده است
به سرش شوق پریدن زده اما افسوس
به ملاقات کسی در قفسی آمده است
جانی از هجمه ی عشقی که به در بردم من
در پی بردنش او با هوسی آمده است
آتش سینه سراپای مرا سوخت ولی
تازه این خام به دنبال شرار قبسی آمده است
رهگذر بود ، چنان كوفت به درب دل من
گفتم اين بار گمانم كه كسي آمده است
بگذر از من كه در اين شهر خراب
مثل و امثال تو هرگاه بسي آمده است
31/فروردین/1390-صومعه سرا
یک آسمان عشق من و یک پنجره فولادتان
ای پنجره فولادتان اندازه ی هفت اسمان
مشتاق دیدارم ولی من آسمانی نیستم
تا آسمان راهم بده تا یک حضور جاودان 
انگار زنگاری شده آیینه ام ای مهربان
باید بشویم قلب را در چشمه سار نورتان
این قلک تنهایی ام پر بض و بارانی شده
نذر شما این اشک ها، چشمان من تقدیمتان
هر بار دل پر می کشد، اما رسیدن ممکن است ؟
ای کاش می شد پر کشید تا اوج وصل کفتران
با این تن اهل زمین ، مثل كبوتر نيستم
من راضي ام حتي اگر ، باشم غبار زائران
يك ذره ی ناپاكم و سنگيني بار گناه
بسته به رويم راه را انگار سوي آسمان
آقا ، ظلالم مي كني تا بشنوم بار دگر
ضرب خوش نقاره را حتي از اين سوي جهان ؟
يك نامه پيوست دلي پر دارم از ناگفته ها
گفتند مي خواند خودش ، اقا مراهم پس بخوان
اين شعر را بي انتها ، آقا رهايش مي كنم
باقي بماند تا شبي در محضرت در صحنتان
این شعر البته مربوط به شب شهادت آقا بود - یکی دو هفته قبل- که البته کمی طول کشید مرتبش کنم
یک شب تمام فاصله ها را عبور کن
غائب منم که در کلاس تو حاضر نبوده ام
این غفلت مرا تو بیا پر حضور کن
خورشید من که پس ابر مانده ای
یک صبحدم برای همیشه ظهور کن
بگذار واژه بیاید کمک کند
از قید و بند قافیه هایم عبور کن
امشب کنار دفتر من جشن یاد توست
بفرست خیال را و تماشای سور کن
فالی دوباره را به نیت دیدار می زنم
این قرعه را به نام خودت جفت و جور کن
-
درمورد كلماتي كه به كار مي بري فكر كن .
-
شعر را در لحظه اول بدون در نظر گرفتن قواعد و و وزن و ... آزادانه بنويس
-
بگذار افكارت و دلت هرچه مي خواهد بگويد . دلت را سركوب نكن .
-
توانايي گفتن شعر چيزي نيست كه هر كسي داشته باشد . اين را فراموش نكن . تو صاحب يك توانايي ويژه هستي پس احساساتت و كلماتت و شعر هايت متعلق به خود توست آنها را بخاطر هيچ كس سركوب نكن و از مسير دلت منحرف نشو
-
نوشته اوليه ات را بعد بخوان . روي مفهوم هر مصراع ساعت ها فكر كن و آن مصراع را با خودت تكرار كن و كلماتي كه وزن شعرت را بهم مي ريزد را با كلمات مناسب تغيير بده .
-
براي تولد هر يك از شاهكار هايت به خودت زمان بده . تو دستگاه شعر ساز برقي نيستي . توشاعري . شاعر كسي است كه بايد شعر بگويد و شعر بايد از شعور سرچشمه بگيرد پس با تعمق و تفكر كلماتت را انتخاب كن و از تغيير دادن شعرت نترس . هر بار تغيير آن را بهتر از قبل مي كند .
-
تو خالق اثر خودت هستي و تغييراتي كه ايجاد مي كني هرگز آن را از بين نمي برد پس نترس و قوي باش
به پر و پاي من ساده چرا پيچيدي ؟
به من و سادگيم ساده چرا خنديدي ؟
پيچك نازك انديشه به پايت پيچيد
تو از اين پيچش احساس به خود رنجيدي
سرو آزادم و اين حادثه ها چيزي نيست
تو هم اي دوست به آزادگيم خنديدي
تا از اين نقش پراكنده ورق ساده كني
دام انداختي و نقشه برايم چيدي
اين دل ساده نفهميد كه بازيچه شده
عشق را نيز تو بازيچه ي خود مي ديدي
مثل هر بار صبا از تو شكايت دارد
اي غزالي كه غزل هاي مرا نشنيدي
غزل نيمه كاره اي كه امروز تمامش كردم 30 آبان 1389
چيزي به غير تمنا نمانده است
تو رفته اي كه دو دنيا نمانده است
" وقتي غزل نوشته شد و زندگي گرفت "
ديدم به غير من از "ما" نمانده است
" امروز پاي قافيه هايم دقيق باش "
شوقي براي سرودن فردا نمانده است
وقتي تمام خاطره ها پاك شد ، گذشت
از عاشقانه ام به غير معمّا نمانده است
يك شهر شاهد رسوايي ام شدند
گوئي كه مشت دلم وا نمانده است ؟
اين بار آشناي عزيزم تو گوش كن
مانند من كسي زنيمه خود جا نمانده است
هرگز نگفته ام كه خداحافظي كنم
جايي براي رفتن از اينجا نمانده است
هر بار خواستي كه خداحافظي كني
گاهي بپرس از خودت كه دلت جا نمانده است ؟
من مانده ام كه بسوزم به پاي درد
گر چه اميد ما شدن ما نمانده است
اين غزل را در استقبال از غزلي كه يكي از دوستان شاعرم سروده ، نوشته ام . همينطور داغ داغ نوشتمش البته نياز به تنظيم و تصحيح دارد و مي دانم كه خالي از اشكال نيست . از دوستان صاحبنظرم توقع دارد در نقد نوشته هايم كمكم كنند
دست تسليم و من و اين سرنوشتي بي بهشت
در دلم تشويش اين دارم كه جاويدان كنند
فكر دوري از تو ب فكرو خيالم داده دست
تا بناي خاطراتت در دلم ويران كنند
اي صميمي گاه گاهي در خيالت سرزده
كاش مي شد خاطراتم را شبي مهمان كنند
خواجه از اين يك اشارت نكته ها فرموده است
عيش خوش را عاشقان در بوته هجران كنند
گاهي در جواب پيامك هاي بچه ها از اين قبل چيزها به ذهنم مياد :
رفيق
دل ما كفتر جلد رفقامونه ، رفيق
ارزش دل به همين صدق و وفامونه ، رفيق
هرچقدر سعي كني دور بشه يا بپره
باز بين من و تو صلح و صفامونه ، رفيق
*****
مثل خودم
يك نفر مثل خودم ساده كجاست ؟
ساده يعني دل خود را به همه داده كجاست ؟
ما كه از جنس جهاني دگريم
آخر جاده ما مردم دلداده كجاست ؟
گذر ثانیه ها ؟.jpg)
گذر عمر دراز ، عمر تهی ؟
به مشقت ،به تألم ، حسرت ؟
***
به چه می اندیشی ؟
گذر روز خوشی؟ عمر کمی؟ خاطره ای ؟
که چو یک صاعقه تند گذشت ؟
***
نه به آن عمر دراز ، نه به این خاطرها
فکر پرواز بلندی هستم !!!
خواه در حسرت و درد !
خواه بی شوق و به زور !
خواه آن روز نخست ببرم لذت پرواز به گور!
با همه عشق و ارادت به آستان آسماني مولاي رئوفم كه نامش آرام بخش من است 
میلاد هشتمین خورشید آسمان عشق
علی ابن موسی الرضا(ع)
عليه آلاف تحيه و الثنا
بر همه عاشقان آن امام بزرگوار ، تبرك مي گويم و برای همه شما توفیق زیارت بارگاه نورانی اش را آرزومندم
این شعر رو موقع زیارت وداع سال ۸۶ در حرم امام رضا(ع) و در صحن جامع رضوی نوشتم که تقدیم می کنم به دوستداران آستان آسمانیش....>> ادامه مطلب
ادامه مطلب...
هرچه در دل داشت در چشمان او معلوم بود
تازه در باغ جوانی رسته ، سروی با نشاط
گرچه از هر مهر و ماهی سرو من محروم بود
رسم چشمانش برای نازنینان درس بود
شیوه ناز نگاهش شیوه ای مرسوم بود
چون غزالی تند و چابک از کنارم رفته بود
پیش این آهو ببین شیر دلم مظلوم بود
بس که او دل برده بود از شهر ما
هر که دیدم در غم او بیدلی مغموم بود
هنوز نیمه کاره است ....
به حریر تن گل هجمه ی گلچین آمد
به سراغ پر ما پنجه ی شاهین آمد
باز انگار که تقدیر فلک کاری کرد
باز هم چرخش این چرخ ، بدآیین آمد
آن که ما را ره دلدادگی آموخته بود
برد از یاد وفا ، با دل پر کین آمد
شهر در پیش غنای تو پر از بی چیز است
رخت ما در نظر یار چه چرکین آمد
پرده های دل من درد دلم گفت ولی
نغمه ای بود که در گوش تو غمگین آمد
سر تسلیم و رضا با غم دوری دارم
چه توان کرد ز دیوان قضا این آمد
نه فقط تو ، که عزیزان همه رفتند ز دست
فقط اندوه سراغ من مسکین آمد
من که این پند ازاول به صبا می گفتم
کشته ی تیشه ی غم باش که شیرین آمد
اصولا به قول استاد شهریار :
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو می سوزم و خوشم

پشت دانشگاه
پشت دانشگاه جایی ست
که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است
عش دانشجویی
فکر بی فرجامیست
پشت دانشگاه ، صندلی هایی هست
دخترانی هایی هستند
که در آنجا می خندند
فکر بی کاری و بی پولی و غم آنجا نیست
دختران می دانند
بابایی هست، پول او بسیار است
پشت دانشگاه جایی که در ان ساختمان می سازند
فکر افزایش دانشجو باز جریان دارد
اینقدر کافی نیست
و دو دوربین که مدارش بسته است
دور را می بیند
سبزه هم آنجا هست
قورمه ی جمعه از آن می سازند
و پیشی بسیار است - گوشت هایی ارزان -
و حراست گویا ، واژه ای بی معناست
سایه ای آنجا نیست
جوّ آنجا گرم است
و درختانی چند که به هوش بشری می خندند
قدّشان کوتاه است ، سور هم آنجا هست
آنطرفتر انگار درس هم می خوانند
دختری می آمد - چادرش را برداشت -
پشت دانشگاه جایی است که در آن آزادند
به دو دیشی که از آنجا پیداست
پشت دریا ها شاید ، اینچنین جایی نیست
شاید آن روز که سهراب نوشت ـ خبر از رشت نداشت -
و پیامی از نور که در آنجا جاریست
سایه ای آنجا نیست
پشت دانشگاه جایی که تجلّی مدیریت ماست
همه چیز اینجا هست ، هیچ چیز آنجا نیست
درگذشت فقیه عالي قدر
حضرت آیت الله بهجت(رحمه الله علیه)
برهمه سالکان راه دوست تسلیت باد
مردی به بزرگی آسمان از میان ملت ایران گذشت و رفت
امام صادق (ع) فرمودند : هرگاه یکی از عالمان اسلام از میان مردم برود ،
شکافی در اسلام ایجاد می شود که گویا هزاران سال پر نخواهد شد
زین خان حقیرانه ، کریمانه گذشتند
از کوچه ی دنیای غریبانه گذشتند
در قالب این مردم سرمست نماندند
بیگانه ز دنیا شده بیگانه گذشتند
با قصه و افسانه نه سرگرم به بازی
این قصه رها کرده چو افسانه گذشتند
خندیده بر این جهل فراگیر در این شهر
در عالم دانش چه حکیمانه گذشتند
داغی به دلم ماند و عزیزان همه رفتند
در اوج محبت چه عزیزانه گذشتند
دل سوخته با عشق خدا زیسته بودند
دلداده به آن حضرت جانانه گذشتند
مرغان حریم ملکوتی ز اسارت
از محنت آب و قفس و دانه گذشتند
با روح بزرگی که در آن سینه نگنجید
آزاد ، از این منزل ویرانه گذشتند
تقدیم به روح بلند بهجت عارفان ، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
مجید صادقی
منم که با کلماتی نشسته در بازی
نمانده حوصله دیگر به شعر نو سازی
ببین ز شعر سیاهم ورق سیه گشته
نه مطلعی ، نه پیامی ، نه حسن آغازی
منم اسیر نگاهی و خسته از راهی
پرنده ی قفسم من چه شوق پروازی ؟
امانتی که تو دادی ببین چه سنگین است
شکسته بال و پرم زیر سنگ این بازی
نمی رسد ز گلستان سعدی و حافظ
نسیم روضه ی رضوان و شعر شیرازی
تمام مردم دنیا به کار تزویرند
نشسنه ام به تماشای این دغل بازی
نمی روی تو از این حلقه ی بلا بیرون
اگر به دامن خلقی غمی نیندازی
هرارو یک شبِ محنت نوید یک صبحست
سحر بیاید و پایان قصه پردازاری
صبا خلاصه ی شعرت شکایت از دنیاست
خوش آن دمی که ز دنیا دلی جدا سازی
۱۳۸۸/۲/۲۴





