روز آخر سال شايد بهترين زمان براي مرور سالي است كه رفته است . وقتي راهي يا چيزي تمام مي شود بهتر مي توانيم بهاي آن را درك كنيم .
وقتي كسي را از دست مي دهيم مي فهميم چقدر عزيز بوده ،وقتي راهي را به پايان مي رسانيم مي فهميم چقدر طولاني بوده ، وقتي سالي را با پايان مي رسانيم مي فهميم گذشت زمان يعني چه !
انگار هيمن ديروز لحظه سال تحويل بود . . .
انگار همين ديروز بود كه به هم دل بستيم . . .
برچسبها: پايان, مرور, گذشته, سال
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
(حافظ)
من ، یک روز تنگ دلم را خوام شکست
و تو را
در دریای زندگی ام ، همراه لحظه های جاری ، همراه خواهم کرد .
آنطور که در هر موجی تکرار اسم تو طنین انداز باشد
و زندگی را مثل دریایی که در آغوش ساحل است در آغوش می گیرم ، چون تو در آن جاری هستی !
برچسبها: ماهی, تنگ, دلم, دریا, ساحل, آغوش
ماهی های قرمز کوچولوی من ، غذا که به آنها دادم ، آب را هم که تازه عوض کردم
باز هم می آیند کنار شیشه ی تنگ و فقط می گویند : آب آب آب آب آب آب آب
به نظرم باید تشنه باشند !
برچسبها: آب, ماهی قرمز, تنگ, تشنه
دیروز بلاخره آمادگی خودمان برای پذیرش پایان سال 1390 را با خرید سه عدد ماهی قرمز تپل ، رسما اعلام کردیم و آماده چینش سفره هفت سین شدیم و دنبال سکه و سنجد و سرکه و سماق و ....
امروز صبح که از خواب بیدار شدیم صفحه سفید برف روز زمین پهن شده ! مثل بچه هایی که با گریه و لجبازی چیزی از مادرشان بخواهند ، دامن شهر ما را ول نمی کند . افتاده به لجبازی و بهانه گیری که الا و بلا باید سه ماه بعدی هم خودم زمستان باشم.
این که می گویم « می شود اوج زمستان باشد و تو در فکر بهارت باشی » ، یعنی همین ، حتی اگر این برف در روز های آینده ببارد ، سه روز دیگر بهار است ، اگرچه امروز هم دل ما بهاریست !
بهار آمدنی است ، حتی به رغم زمستان !
برچسبها: بهار, برف, لجبازی, ماهی قرمز, سکه, سنجد, سرکه, سماق
شاید تلاقی نگاهم و لبخندی از لبت
شاید عبور شعاع نگاه تو از دلم
یک اتفاق ساده که بسیار ساده نیست
شاید نگاه تو وقتی ندیدمت
شاید نگاه من ، وقتی ندیدی ام
تکرار واقعه هر روز و هر زمان
یاد تو در دل من هر جا و هر مکان
اینجا غزل ، نوشته های پریشان
باید برای تو باشد ، چه این، چه آن
برچسبها: نگاه, عبور, اتفاق, ساده, شاید, غزل, ترانه, زمان, مکان, تو
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.
بوف کور - صادق هدایت
برچسبها: صادق هدایت, بوف کور, درد, لبخند, تمسخر
دود همه جای شهر را گرفته ، صدای انفجار های پی در پی . . . همه از خانه هایشان خارج شده اند و در خیابان ها سرگردانند !آمبولانس ها یکی پس از دیگری آژیرکشان عبور می کنند و مجروحان را به بیمارستان منتقل می کنند .
چند ماشین آتش نشانی هم با فریاد های ملتمسانه آژیرشان قصد داشتند گره کور چهار راه را کنار بزنند و خود را به نقاطی که در آتش می سوخت برسانند !
چند منور آسمان دود گرفته را روشن می کند و زود فروکش می کنند . گاهی صدای سوت ممتد و انفجاری مهیب ذهن زن ها و بچه ها را خط می کشد ، وقتی صدای سوت می پیچد نمی دانی در کدام طرف و در چه جهتی انفجار انفاق خواهد افتاد !
نیروهای امنیتی قادر به کنترل شهر نیستند و این بلوا به شهر های مجاور هم سرایت کرده . . .
این ها توصیف شهری که در زیر بمباران و خمپاره ها قرار گرفته نیست ! اشتباه نکنید جنگ نشده !
این توصیف شهرخودمان است در چهارشنبه آخر سال . . . مشکل خاصی پیش نیامده مردم درحال شادی کردن هستند ، همین !
برچسبها: چهارشنبه, بمب, خمپاره, آتش, آژیر, جنگ, بیمارستان, مجروحان, انفجار, آمبولانس
به بهانه اینکه تند بادی همه چراغ ها را خواهد کشت ، خاموش نخواهم کرد !
بگذار تمام لحظه ها را شب فرابگیرد و همه باور کنند که خورشید مرده است !
ظلمت نابودی نور نیست ، نبود نور است !
بگذار در غیاب خورشید ، ستاره های کوچک واژه های روشن را روانه آسمان ذهن ظلمت زده کنم . . . که تنها در این ظلمت است که اینها خوب می درخشند !
من دست از دلم بر نمی دارم ، بگذار جارچی ها در شهر نعره سر بدهند که دوره ای که می شد دل سپرد گذشته است .
من هر دلی را روشن می خواهم ، چرا که باور دارم در درون هر دلی خورشیدی هست که می تواند نه فقط یک زمین را که عالم را روشن کند !
که چشمم افتاد به آرامگاه های خانوادگی ! سر درب های کاشی کاری شده ! سنگ قبر های گران قیمت ! قاب عکس های متعدد ! و درب های قفل شده !
یکی از این آرامگاه ها به شکل بارگاه امام زاده ها آینه کاری شده بود!
عجیب است ، حتی بعد از رفتن از دنیا هم دست از دنیا بر نمی دارند ! راستی برای آخرتشان چه خانه مجللی ساخته اند . اگر به آخرت ایمان دارند بهتر بود هزینه اش را صرف کار مفید تری می کردند !
موضوع که برایم جالب تر شد کمی بیشتر نگاه کردم به اطرافم و دیدم عجب بساطی پهن شده اینجا ! مرگ این حوالی از حالت سنتی به صنعتی تبدیل شده ! و خیلی ها سر سفره عزرائیل نان می خورند !
یک طرف گل فروشی ، یک طرف سنگ تراشی ، یک طرف بلوک و سیمان ، یک طرف نماز میت خوان ، قرآن خوان ، تلقین گو ، پرده نویس ، قبرکن ، راننده آمبولانس(نعش کش)، نگهبان مقابر خانوادگی ، خرما فروش ، و تعدادی آدم های بیکار که کارشان خوردن حلوا و خرما بود !
یکی دو تا پسر نوجوان بزک شده و خوشتیپ که دنیال پیدا کردن شاخه گل مناسب برای هدیه دادن به دوست دخترهایشان بین قبر ها جستجو می کردند ، ساعت حدود دوازده بود و تا ساعتی دیگر مدرسه ها تعطیل میشد و در فرصت باقی مانده باید گل پیدا می کردند !
یک روز یک واعظ می گفت : « برای اینکه دچار دنیا پرستی نشیود هرچندگاه سری به گورستان بزنید ! »
در گوراستان این شهر زندگی جریان دارد ، پرنشاط ، پر رونق و امید بخش!
برچسبها: قبر, آرامگاه, سفره, عزرائیل, نان, خرما, حلوا, نماز, میت, قرآن, گل, دوست دختر, پسر, دنیا, آخرت

و هر چه غیر تو باشد ، سیاه می بینم
دلی که می تپد اینجا برای دیدن تو
به جز برای تو باشد ، گناه می بینم
مسیر پرزدنم را میله ی قفس بسته
بساط عاشقی اما ، به راه می بینم
تمام پهنه ی ذهنم ستاره باران است
فقط تو را شبیه خودت مثل ماه می بینم
برچسبها: ماه, گناه
اگر نگاهی گذرا به زندگی خودمان داشته باشیم ، می فهمیم که شاد ترین لحظه ها و غم انگیز ترین لحظات را به خوبی و با جزئیات بیاد نداریم ! در حالی که یک اتفاق معمولی را تا سالهای زیادی با کوچکترین نکات مربوط به آن می توانیم برای دیگران تعریف کنیم !
می شود گفت که فاصله میان واقعیت تا پذیرش واقعیت ، چیزی است که اغلب در یاد کسی نمی ماند .
حتما گریه و شیون بستگان کسی را که به تازگی از دنیا رفته است را دیده اید و دیده اید که به مرور زمان این بی قراری ها کاهش پیدا می کند . این یعنی همان پذیرش واقعیت .
لحظات شاد زندگی هم همینطور است . تداوم حالتی که به آن شادی می گوییم دیگر یک چیز بدیهی می شود و شورآفرینی و نشاط بخشی همان آغاز را ندارد . درست از زمانی که شعف پیروزی و نشاط کمرنگ می شود ، پذیرش واقعیت هم اتفاق می افتد .
در هر دوی این حالت ها ، لحظه های بسیار غم انگیز با همان شدت و تاثر آفرینی پس از پذیرش واقعیت هرگز تکرار نخواهد شد و لحظه های شاد هم هرگز با همان کیفیت تکرار نمی شود . مثلا شما از شنیدن یک لطیفه برای بار اول ممکن است به مدت یک دقیقه بخندید اما برای بار دوم ده ثانیه و بار سوم تنها لبخند می زنید و تکرار بیشترش تاثیری ممکن است نداشته باشد چون وقوع آن حالت لطیفه مانند برایتان به عنوان واقعیتی ممکن و بدیهی ، پذیرفته می شود .
برچسبها: فاصله, واقعیت, پذیرش واقعیت, غم, شادی, خنده, گریه, لطیفه
هر روز ذهن درختان باغ را با زمزمه ی غزلی برای بهار ، مشغول می کنم . شکوفه ها، نشانه ی باور بهار است به رقم سوز و سرمای زمستان !
به شاخه هایی که برای آمدنت دست به آسمان برده اند گفته ام که می آیی و وقت آن است که لباس عیدشان را به تن کنند .
عجله دارم این بار برای آمدن بهار ، هر روز جوانه های درختان را مرور می کنم که بیخیال سر باز می کنند و سرمای باقی مانده زمستان را بهانه کرده و دست ازتنبلی بر نمی دارند .
برچسبها: بهار, شکوفه, جوانه, عید
هشت سال قبل بود که زیر پایش گوسفند قربانی کردند . . . برایش هل هله کردند ، صلوات فرستادند ، کف زدند ، سوت کشیدند ، رقصیدند و . . .
مدتی بعد ، او را هو کردند ، برای بدو بی راه پیغام فرستادند ، به کت و شلوار تمیزش گوجه فرنگی زدند و ...
امروز برای شخص جدید گوسفند قربانی کردند و برایش هل هله کردند ، صلوات فرستادند ، کف زدند ، سوت کشیدند و رقصیدند و ....
این هشت سال مهم نیست ، بلاخره اینقدر گوسفند ضبح می کنند و گوجه می زنند تا به شخصیت آرمانی خودشان برسند . . . مردم ما هرگز دست از آرمان های خودشان بر نمی دارند !
من فقط از پدیده عادت می ترسم که بلای خانه مان سوزی است . می ترسم یک بار متوجه شوند و ببینند خبری از آرمان نیست فقط ضبح کردن و گوجه زدن است که عادت شده ، می ترسم روزی برسد که بگویند : چه فرقی می کند ما گوجه خودمان را می زنیم و ضبح ...
من از هدر رفتن خون به ناحق ریخته گوسفند های زبان بسته می ترسم ، از ضبح هایی که قبول درگاه باری تعالی نیست و صاعقه ای بر آن نخواهد خورد* و گوجه ها. . .
* : ماجرای صاعقه این است که قرار شد هابیل و قابیل قربانی های خودشان را بر جایی بگذارند و نشانه قبول قربانی آنها صاعقه ای است که قربانی مورد قبول را خواهد سوزاند . . . و قابیل هرچقدر به آسمان زل زد خبر نشد که نشد ! در نتیجه دنبال مقصر گشت و در زمینی که چهار نفر بیشتر نبودند و از آن چهار نفر دو نفر پدر و مادرش بودند (آدم و حوا) ، یک نفر ماند که هابیل بود و لابد مقصر بود که قابیل با بیل زد توی سرش . . .
من نگرانم برای هابیل . . .
برچسبها: گوسفند, ضبح, گوجه, هابیل, قابیل, کف, سوت, صلوات, قربانی, رقص
بشر آیینه دار بی ثباتی است وگر نه دانش توحید ذاتی است
خدا جز خاک ، ماوایی ندارد جهان غیر خدا جایی ندارد
خدا در لابه لای لا مکان است خدا مثل حقیقت بی نشان است
خدا جاری ، خدا می بارد اینجا خدا این عشق را میکارد اینجا
خدا در گل ، خدا در آب و رنگ است خدا نقاش این جمع قشنگ است
خدا یعنی درختان حرف دارند شقایق ها درونی ژرف دارند
خدا ذات گل و ذات قناری است خدا اثبات باران بهاری است
خدا را میتوان از خلسه فهمید خدا را در پرستش میتوان دید
خدا در باطن آباد شراب است خدا در قعر چشمان تو خواب است
خدا در هر نظر آیینه ی ماست همین حالا خدا در سینه ی ماست
این شعر رو یک سخران در سخنرانی خودش خواند و من خوشم اومد . . .
برچسبها: خدا
اولين انتخاب ، اولين تصميم ، اولين خلاقيت ، اولين نقاشي ، اولين درك هر احساس!
و همان اندازه كه درك اولين چيز هاي خوب ،مهم و به ياد ماندني هستند،اولين اشتباه هم در هر موضوعي مهم است .
چون اولين قدم در هر كار مهم ترين قدم است چون شروع استمرار هر حركتي با برداشتن اولين قدم آغاز مي شود ! خواه يك اقدام خوب باشد و خواه شروع يك اشتباه !
باز هم زمان گذشت و یک نفر به چراغ جادو دست زد
حالا غول چراغ جادو بیرون آمده ، یکی ، دو تا ، سه تا ، نه هزار تا غول ! هرچه چراغ جادو در این سرزمین بوده غولی از آن بیرون آمده ! هر شهری چند تا غول از چراغ در آمده و در شهر سرگردان شده !
دست به سینه مانده اند تا آرزو های مردم را برآورده کنند .
مردم حسابی احساس خوشحالی می کنند . این همه غول چراغ جادو که آمده اند آرزو هایشان را برآورده کنند . چند شب است که مردم خوابشان نبرده از خوشحالی .
ریخته اند توی خیابان و بوق بوق بوق بوق بوق . . .
*****
هر بار که غول ها از چراغ بیرون می آیند ، مردم می گویند انتخابات شده .
راه بند آمده ، ترافیک است ، یک ساعت است که در راهی که طی کردنش یک ربع
بیشتر طول نمی کشید مانده ایم . نوجوان ها ترقه هایی با سرو صدای زیاد زیر
پای جمعیت می اندازند .
چند نفر آن وسط با شقیقه هایی که رگ
هایش برآمده شده و صورتی که از فشار
عصبی و فریاد سرخ شده دارند مناظره می کنند ، سعی دارند به دیگری بفهمانند
که غول چراغ جادوی آنها می تواند آرزوی های بزرگتری را برآورده کند !
دختر و پسری لابه لای جمعیت انگار
نه انگار ، از این همه آدم و صدا ، فقط همدیگر ار می بینند و بس ! اینها
همین شلوغی را آرزو داشتند که به لطف این همه غول چراغ جادو . . .
صدای بوق ماشین ها روی اعصاب ها چکش می زند !
من بعد از 9 ساعت کار و چشم دوختن به صفحه کامپیوتر فقط یک لیوان چای آرزو دارم و اینکه زود تر به خانه برسم ، و کمی با او حرف بزنم !
غول ها قرار است آرزو های مردم را جمع کنند و جمعه بروند داخل صندوق جادو . . . تا چهار سال دیگر قرار است با کیسه هایی پر از آرزو های برآورده شده برگردند و آرزو های جدید را برای برآورده کردن با خودشان ببرند .
بعد از آن مردم چهار سال وقت دارند تا آرزو های جدید بکنند و منتظر برآورده شدن آرزو های قبلی بمانند !
برچسبها: انتخابات, چای, غول چراغ جادو, آرزو, مردم, بوق

و گاهی ساعتی را به کاغذ سفید زیر دستم نگاه می کنم و دنبال بهانه ای می گردم برای نوشتن ، چیزی که قابل گفتن باشد !
باید سعی کنم در زمان مناسب در مکان مناسب باشم ! اخیرا دفترچه ای را همه جا به همراه می برم که هرجا چیزی به نظرم رسید که ارزش نوشتن دارد را بنویسم !
گاهی سوال هایی که وقت یا منابع کافی برای جوابشان را بدم دست ندارم را در آن می نویسم و بعد موقع مرور یادداشت های روز به دنبال جوابشان می گردم !
گاهی طرح آنی یک داستان که به ذهن خطور می کند . . . یک بیت که شاید در آینده نزدیک مقدمه ی یک غزل باشد . . . یک لطیفه . . .یه نوشته پشت خودرویی که عبور می کند .
خلاصه هر چیزی که ارزش به یادآوردن دباره داشته باشد !
داشتن یک دفترچه یادداشت کمک بزرگی به یادآوری نکات مهم روزانه می کند به خصوص برای آنها که قصد دارند بنویسند !
برچسبها: دفترچه یادداشت, نوشتن, کاغذ, موضوع, داستان, نکات مهم
ساده تر جلوه کند مسئله ی رسوایی
سبز تر می شود هر روز دلت می دانم
شک ندارم پس از این شب که شود فردایی
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
می شناسم به خدا جنس تو را ، از مایی
مجیدصادقی
برچسبها: شعر, عشق, غزل, زمزمه
مهندس ، یعنی اندازه گیرنده ، کسی که در پاره ای از علوم و فنون مانند راهسازی و معماری یا کشاورزی یا ساختن کارخانه ها یا ماشین ها تحصیلات عالی کرده و متخصص شده باشد (فرهنگ فارسی عمید ، ص 996)
این روز ها دو واژه بسیار در کشور ما باب شده ، اولس مهندس و دومی حاجی !
موضوع بحث من کلمه مهندس است که به هر کس که صاحب مهارتی باشد ، صاحب کارگاه و کارخانه ای باشد یا اصلا به هر کس که شبیه من کیفی به دستش باشد بگویند مهندس !
علاوه بر این کسانی که در رشته های علوم انسانی تحصیل کرده اند بدشان نمی آید واژه مهندس را پس و پیش اسمشان یدک بکشند !
واژه هایی مانند مهندسی فرهنگی ، مهندسی زبان ، مهندسی . . . ترکیب های تازه ای هستند که ربطی به مهندسی ندارد !
لازم به یادآوری است که به دانش آموختگان رشته هایی که با محاسبات ریاضی و اندازه گیری های کمّی سر و کار دارند پس از دریافت درجه کارشناسی ، مهندس می گویند نه رشته های انسانی و نظیر آن !
در عبارت هایی مثل مهندسی فرهنگی درست است بگوییم برنامه ریزی فرهنگی با مدیریت امور فرهنگی!
به هر حال نباید فراموش کنیم که چسباندن عناوین به بار دانش ما اضافه نمی کند فقط بار مسئولیت ما را افزایش می دهد و بزرگترین اشتباهی که از این راه مرتکب می شویم فریب دادن دیگران است برای بدست آوردن اعتبار و ارزش در جامعه ، در حالی که ارزش هرکس به خود اوست ، نام و عنوان و پیش وند و پس وند اعتبار و ارزش و جایگاهی برای کسی به همراه نخواهد داشت !
در آخر ، امروز ، روز بزرگداشت خواجه نصیر الدین طوسی ، روز مهندسی بود که بر همه دوستان عزیز اهل فن و محاسبه تبریک عرض می کنم
« آنهایی که مهندس هستند ، آنهایی که قرار است مهندس بشوند ، آنهایی که دوست داشتند مهندس شوند ولی نشدند و آنهایی که خواهند شد ! »
برچسبها: روز مهندسی, محاسبه, ریاضی, مهندس, خواجه نصیرالدین طوسی, عنوان, پیش وند, پس وند
وقتی قرار است بیایی ، شهر را جارو می کنند ، رنگ می زنند ، مجسمه ها را نونوار می کنند ، کارمند های ادارات مهربان می شوند ، در میادین و بلوار ها گل می کارند و ..... خلاصه کارهای زیادی می کنند .
این ها خوب است اما مرا یاد مدرسه می اندازد . . . . آن روز ها مدیر دست هر کس جارویی ، خاک اندازی ، فرقونی و در صورت نیاز بیل و کلنگ می داد تا مدرسه را تمیز کنیم . خلاصه مدرسه را تمیز می کردیم و بعد مدیر به خاطر داشتن بهشت کوچکمان (مدرسه راهنمایی شبانه روزی . . . ) به ما تبریک می گفت و ما کیف می کردیم .
روز بعد بازرسانی از اداره می آمدند و از مدرسه بازید می کردند و در حالی که منظره غذا خودن ما را در حیاط مدرسه شبانه روزی نگاه می کردند ، با لبخند وارد سالن غذا خوری می شدند و تا ساعاتی بیرون نمی آمدند .
یک چیزی آن روز ها آزارمان می داد ، اینکه می دانستیم کسی این وسط ما را آدم حساب نمی کند . بازرسانی که باید از برخورداری ما از امکانات در آن مدرسه بازدید می کردند ، درست در همان روز ورودشان ما حتی جایی برای نشستن و غذا خوردن نداشتیم !
خلاصه قرار است کسانی به استان ما بیایند که مسولین تند تند مثل دانشجویانی که شب امتحان به یاد آزمون می افتند و عجولانه کتاب را ورق می زنند ، کارگران شهرداری را به رنگ زدن جدول های گماشته اند!
امروز دیدم که در ده متر جدول بلوار ، یازده کارگر از کارگران زحمتکش شهرداری مشغول رنگ زدن هستند !
در مهمان نوازی ما که شکی نسیت ولی این رنگ زدن ها برای این است که بگویند به فکر ما هستند ! خیلی خوب است اما. . . اما . . .اما . . . ته ذهنم جمله ای مثل ماست نیم بند شده : وقتی قرار است بیایی شهر را رنگ می زنند مگر قبل از آمدن تو مردم این شهر اهمیت نداشتند ؟
هنوز هم از دست مدیر مدرسه ناراحتیم ، اگر چه با همان پذیرایی مختصری که از آقایان می کرد ، هربار بودجه می گرفتند برای ما کتابخانه و لوازم ورزشی و کمک آموزشی می خرید اما . . . هنوز از دستش دلخوریم چون به یاد می داد که فقط وقتی قرار است بیایند باید خوب بود ، چون وقتی کسی نبود کسی به کسی نبود !
سرنخ : این روز ها استان ما آماده می شود برای پذیرایی از هیئت محترم دولت !
برچسبها: هیئت دولت, شهرداری, کارگر, رنگ, جدول, بلوار, گل, مدیر مدرسه, بازرس
در اطراف آدم های بزرگ همیشه کسانی هستند که در سایه آنها به حیات خود
ادامه می دهند و همواره تلاش می کنند تا اشتباه بزرگ آدم های بزرگ را با
دروغ های بزرگتر بپوشانند !
در حالی که اگر با صداقت بپذیریم که آدم های بزرگ هم اشتباه می کنند ، مشکلات حل می شود . چون آنوقت کسی لازم نیست ما را با دروغ متقاعد کند که اشتباهی اتفاق نیفتاده !
آدم های مشهور هم همینطور . . . اشتباه آنها هم بزرگ است ، نه بخاطر اینکه
بزرگ هستند بلکه به این دلیل که بر نقطه ای بلند ایستاده اند و در دید همه
قرار دارند ، اشتباه های آنها را همه می بینند و اشتباه آنها مثل خودشان مشهور می
شود !
سه نکته مهم این است :
- آدم های بزرگ هم اشتباه می کنند !
- آدم های مشهور حتما آدم های بزرگی نیستند !
- کسانی که ادعا می کنند آدم های بزرگ هرگز اشتباه نمی کنند دروغ بزرگی می گویند !
البته بعضی از این آدم های بزرگ سعی می
کنند تا حرفی نزنند و کاری نکنند مگر زمانی که همه چیز بدیهی باشد تا
اشتباهی از آنها سر نزند و اطرافیانشان مجبور نشوند دروغ های بزرگ بگویند !
غافل از اینکه با این کارشان دیگر بزرگ باقی نمی مانند و اطرافیانشان باز هم دروغ بزرگی می گویند که ادعا می کنند آنها بزرگ هستند !
معما چو حل گشت آسان شود ! . . . آدم های بزرگ ، وقتی بزرگ می شوند که برای حل کردن معما ها قدمی بر می دارند.
***********
+ پی نوشت : این رو یکی از دوستان خوبم نوشته توی نظرات که دوست دارم جلوی چشم باشه به خاطر همین زیر این نوشته اضافه می کنمش
آدمهای بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند،
آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند،
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند.
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند،
آدم های متوسط درد خودشان را دارند،
آدم های کوچک بی دردند.
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند،
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند،
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.
آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند،
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند،
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند.
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند،
آدم های متوسط پرسش هایی را می پرسند که پاسخ دارد،
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند.
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند،
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند،
آدم های کوچک مسئله ندارند.
آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند،
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند،
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند.
برچسبها: آدم های بزرگ هم اشتباه می کنند, معما, بزرگ, آدم ها, مشهور, نکته





